خَم نخواهد کرد حتی بر بلندِ دار، سر
آنکه بالا میبرد با نیّتِ دیدار، سر
هر زمان یکجور باید عشق را ابراز کرد
چون تو که هر بار دل میدادی و اینبار سر
عشق، آری عشق وقتی سر بگیرد میرود
بر سرِ دروازهها سر، بر سر بازار سر
ای شکوه راستی نگذار بر دیوار دست
تا جهان نگذارد از دستِ تو بر دیوار سر
کاشفالاسرار میخواهد گرهگیسوی عشق
خوش به هم پیچیده است این رشتهی بسیارسر
لیلةالقدر است این افتاده در گودال، ماه
مطلعالفجر است این برکرده از نِیزار سر
حاصلِ مرگِ گلِ سرخ است عطرِ ماندگار
پس چه غم وقتی که از گل میبُرد عطار سر
شمعِ بیسر زنده میماند که ما باور کنیم
روی دوشِ مرد گاهی میشود سربار سر
مست میگردد که بر دورِ سَرَت گردد فَلک
غافل از اینکه نمیگنجد در این دستار سر
جای دارد صبح بگذارند نامِ شام را
چون که بیگرمی شود خورشیدِ شامِ تار سر
چون طلب کردهست از اهلِ وفا دلدار دل
در طَبَق با عشق اهدا میکند سردار سر
دل به یک دستِ تو دادم، سر به دست دیگرت
زیرِ سر بگذار دل، یا زیر پا بگذار سر
مستها اینگونه از مِیخانه بیرون میزنند
از عطش لبریزْ لب، از بادگی سرشارْ سر
زندگی یعنی عبادت، زندگی یعنی نماز
مرگ یعنی والسلام از سجدهات بردار سر
آسمان! از ماه بالاتر نبر خورشید را
نیزه را پایین بیاور نیست یار از یار سر
«محمد زارعی»