کمال‌گرام

متمایل به کمال

۸ مطلب با موضوع «شاعران :: محمدسعید میرزایی» ثبت شده است

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند

شناسنامه‌ی دردِ تو را کُند تمدید
تو را اسیرِ زمین، مدتی مدید کند

به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز
که زخم های اناریت را سپید کند

میان بقچه‌ی عطرش نشد که دخترِ باد
سپیده‌دم، گلِ زخمِ تو را خرید کند

زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

زمانه بافت لباسِ عزا به قامتِ تو
که خود تهیه‌ی اسبابِ روز عید کند

زمانه خواست که در خانِقاهِ تاول‌ها
تو را مُراد کند، درد را مُرید کند

کنون زمانه‌ی شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیبِ غزل، مصرعی جدید کند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصفِ «بایزید» کند

خدا نخواست فقط از تو جان بگیرد، خواست
که ذره ذره تمامِ تو را شهید کند
«محمدسعید میرزایی»

جان‌بازان

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

محمدسعید میرزایی

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود این‌جا؟

مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود این‌جا؟
که از پِی کفش‌دارانش مرا خواندند زود این‌جا؟

سلامم را که پیش از لب‌گشودن در جواب آمد؟
دخیلم را چه‌کس قبل از گره‌بستن گشود این‌جا؟

نمازم را که پیش از بستنِ قامت، امامت کرد؟
دعایم را که پیش از عرضِ حاجت شنود این‌جا؟

به رنگِ زائران خاکی‌اش در آمدوشُدها
مَلَک شانه به شانه در فرود و در صعود این‌جا

ولایت چشمه‌ای دارد که در این خانه باید دید
کرامت معدنی دارد که باید آزمود این‌جا

هدایت کوکبی دارد، از این مشرق شده طالع
نبّوت موکبی دارد که می‌آید فرود این‌جا

تو در بازار دل چشمی مهیّا کن چه می‌دانی
به هر آیینه چندین جلوه خواهد رو نُمود این‌جا؟

تو همّت خواه از این سلطان که در حاجتْ‌روایی‌ها
ازل را تا ابدها نیست رنگِ دیر و زود این‌جا

به درگاهی که تمهیدِ طلب موقوفِ سلطان است
که می‌داند که هست آن‌جا؟ که می‌پرسد که بود این‌جا؟

مگر شمعی شوم در گوشه‌ای از این حرم حیران
که جز با اشکِ عجز آیینه‌ای نتوان فزود این‌جا

هزار آیینه آوردم به سودای بهارانش ولی
یک غُنچه لبخندش مرا از خود ربود این‌جا

به هوش آورده سیبستانی از عطرِ شهیدِ خود
دلِ انگورها را خون کند سُکرِ شهود این‌جا

قرار این‌جا، یار این‌جا، کار این‌جا، بار این‌جا
کرم این‌جا، لطف این‌جا، فضل این‌جا، جود این‌جا

نیاز این‌جا، نَذر این‌جاس، عُذر این‌جا، اِذن این‌جا
دکان این‌جا، نقد این‌جا، جنس این‌جا، سود این‌جا

چنان جان‌های پاکِ انبیاء صف بسته بر این در
که آدم دارد از خاتم تقاضای ورود این‌جا

مسیح این‌جا، کلیم این‌جا، خلیل این‌جا، نوح این‌جا
شعیب این‌جا، شیث این‌جا، لوط این‌جا، هود این‌جا

سلیمان را از این دریا شده انگشتری پیدا
لبِ داوود را داده‌‌ست مرغانِ سرود این‌جا

من این خاکم که سلطانم به لطفش کرده مهمانم
وگرنه من که می‌دانم که جای من نبود این‌جا

خلائق را نسیمِ روضه‌ی «دارالسّلام» این در
ملائک را ز ابوابِ زمین «باب‌السجود» این‌جا

ببین حجِ تمام این‌جا، نماز این‌جا، امام این‌جا
طریقت را عماد این‌جا، شریعت را عمود این‌جا

کلیدِ خانه‌ی سبزِ بهشتت، در کف است ای دل
توان در مِدحِ اهلُ‌البیت بیتی سرود این‌جا؟
«محمدسعید میرزایی»

امام رضا (ع)

محمدسعید میرزایی

مگر در ساعتِ رفتن دلم جا مانده بود این‌جا؟

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

تو زود می‌روی این ایستگاه جای تو نیست

به یاد قیصر امین‌پور

تو زود می‌روی این ایستگاه جای تو نیست
هوا مناسبِ پروازِ شعرهای تو نیست

«دلت هوای سرودن نمی‌کند دیگر»
هوا هوای سرودن، هوا هوای تو نیست

تو مثل چشمه اصیلی، تو خوب می‌دانی
که هیچ‌جای جهان مثلِ روستای تو نیست

جهان به تسلیت شعر آمده‌ست این‌جا
تو هم قبول کن این دسته‌گل برای تو نیست

هنوز هم همه‌ی گفت‌وگویمان گریه است
هنوز فرصت تعریف ماجرای تو نیست

هنوز اولِ گریه است، حرفِ پایان نیست
وگرنه مرگ خودش گفت انتهای تو نیست

تو مثل حادثه‌ای، عاشقانه زیبایی
ستونِ تسلیتِ روزنامه جای تو نیست
«محمدسعید میرزایی»

تو زود می‌روی این ایستگاه جای تو نیست

قیصر امین‌پور

محمدسعید میرزایی

۲۹ فروردين ۰۳ ، ۰۷:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

با این‌که در کنارِ تو دنیا برای من

با این‌که در کنارِ تو دنیا برای من
گل‌دانی از ستاره و باران و شبنم است
با این‌که پشتِ پنجره‌ی انتظارِ من
بارانی از ستاره و باران و شبنم است

اما همین‌که از تو سرازیر می‌شوم
انگارِ برفِ خاطره‌ها آب می‌شوند
انگار خاطرات مه‌آلود و یخ‌زده
آرام پشتِ پنجره‌ها آب می‌شوند

انگار لحظه‌لحظه تویی در کنار من
این‌جا منم کنار تو اما تو نیستی
غم‌گین‌ترین قناریِ قصرِ شکوفه‌ام
تاجم گلِ بهارِ تو اما تو نیستی
«محمدسعید میرزایی»
 

امام زمان (عج)

انتظار

با این‌که در کنارِ تو دنیا برای من

محمدسعید میرزایی

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز
که پیش از این.. که هم‌اکنون.. که بعد از آن.. که هنوز..

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد.. که همیشه.. که جاودان.. که هنوز..

سؤال می‌کنم از تو، هنوز منتظری تو؟
غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز..

چقدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود
از این زمین که پیاپی.. و آسمان که هنوز..

جهان سه نقطه‌ی پوچی‌ست خالی از نامت
پر از همیشه همین‌طور.. از همان‌که هنوز..

همه پناه گرفتند در پسِ هرگز
و پشتِ هیچ نشستند از این گمان که هنوز..

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می‌افتی
ولی تو «باید»ی، ای حسِ ناگهان! که هنوز..

در آستان جهان ایستاده چون خورشید
کسی که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز..

شکسته ساعت و تقویم پاره‌پاره شد
به جست‌وجوی کسی آن سوی زمان که هنوز..
«محمدسعید میرزایی»

امام زمان (عج)

انتظار

محمدسعید میرزایی

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

دوباره می‌رسد از راه نغمه‌خوان، اتوبوس

دوباره می‌رسد از راه نغمه‌خوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران،‌ اتوبوس

تمام پنجره‌هایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس

برای دیدنِ رؤیای جاده‌ها دارد
دو تا چراغ،‌ دو تا چشمِ مهربان، اتوبوس

تمامِ مردم این شهر نیست می‌گویند
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس

غروب پلک به هم می‌گذارد و آرام
به خواب می‌رود از دیدنِ جهان، اتوبوس

و از تصورِ یک خواب اشک می‌ریزد
و سرفه می‌کند و می‌خورد تکان،‌ اتوبوس

که پیر می‌شوم و جرثقیل می‌خورَدَم
و لاشه‌ای لبِ جاده‌ای است بعد از آن،‌ اتوبوس

سپیده چشم که وا می‌کند هوا سرد است
و می‌شود پِیِ پروانه‌ها روان، اتوبوس

چراغ‌های خطر را ندید یک لحظه
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان، اتوبوس

و زیر یک پلِ متروک با تنی خزه‌پوش
شده است لانه برای پرندگان، اتوبوس
«محمدسعید میرزایی»

***

دوباره می‌رسد از راه بی‌امان، اتوبوس
پر است تا درِ آن از مسافران،‌ اتوبوس

کنارِ پنجره‌ی آخرش نشسته زنی
که خنده می‌کند و می‌خورد تکان، اتوبوس

به یُمن خنده‌ی این زن، بدون منظوری
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس

درست مثل دو چشمِ سیاهِ زن دارد
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربان،‌ اتوبوس

تمامِ مردمِ این شهر نیز می‌گویند
که داد از این زن زیبا و داد از آن اتوبوس

دلم گرفته به یاد زنی که شرحش رفت
خدا کند که بیاید، خدا همان اتوبوس
«بداهه از ناصر فیض»

اتوبوس

دوباره می‌رسد از راه نغمه‌خوان اتوبوس

محمدسعید میرزایی

ناصر فیض

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند
ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند

شناسنامه‌ی دردِ تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند

به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز
که زخم‌های اناریَت را سپید کند

میان بقچه‌ی عطرش نشد که دخترِ باد
سپیده‌دم، گلِ زخمِ تو را خرید کند

زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

زمانه بافت لباسِ عزا به قامتِ تو
که خود تهیه‌ی اسبابِ روز عید کند

زمانه خواست که در خان‌قاهِ تاول‌ها
تو را مراد کند، درد را مُرید کند

کنون زمانه‌ی شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیبِ غزل، مصرعی جدید کند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

خدا نخواست سرت را فقط بگیرد، خواست
که ذره ذره تمامِ تو را شهید کند
«محمدسعید میرزایی»
 

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند

محمدسعید میرزایی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

تو ملت شهادتی و ما چقدر کم

تو ملت شهادتی و ما چقدر کم
لبخندِ بی‌شمارِ تو از کربلا رسید
انگشتر تو عطر ابالفضل می‌دهد
این گریه‌ها کنار تو از کربلا رسید

مشهد، سلام، آینه، گل، روضه، گندم، اشک
دست علی‌ست بر سرتان، آی مردم، اشک
تو ملّت شهادتی و ما چه قدر کم!
لبخند بی‌شمار تو از کربلا رسید

انگشتر تو عطر «اباالفضل» می‌دهد
این گریه‌ها کنار تو از کربلا رسید

مشهد، سلام، آینه، گل، روضه، گندم، اشک
دست علی‌ست بر سرتان آی مردم، اشک
یک نیمه نذر غربت خورشید هشتم، اشک
یک نیمه از بهار تو از کربلا رسید

تهران - نجف مسیر تو صددرصد از دمشق!
باران - مدینه مبدأت از مقصد از دمشق!
پرواز «محسن حججی» آمد از دمشق
آئینه‌ی مزار تو از کربلا رسید

رهبر! درود! معجزه! فتح‌المبین شدی
لبخند ذوالفقار «هزار آفرین» شدی
یک شیشه عطر گریه‌ی امّ‌البنین شدی
دستور انتشار تو از کربلا رسید

دست تو قطع، نامه‌ی بارانِ قتل‌گاه
امضای قطع‌نامه‌ی باران قتل‌گاه
خاکستر ادامه‌ی باران قتل‌گاه
با دست بی‌سوار تو از کربلا رسید

آری شهادت تو بزرگ است از جنوب
دریاست، از شمال گلِ سرخ بی‌غروب
از اشکِ مغربِ ملکوت، آسمان چه خوب
در ساعت قرار تو از کربلا رسید

شمعِ فدای رهبرِ پروانه در غروب
اشک، استخاره، خون، چه غریبانه در غروب
یک دانه در سپیده و یک دانه در غروب
تسبیح روزه‌دار تو از کربلا رسید

سردار، قبله، دست تو بر سینه، کربلا
باران سرودِ ملّی آئینه کربلا
عکس امام، زائر دیرینه، کربلا
گُل، قبل از انفجار تو از کربلا رسید

مولا! علی! علی! عَلَم! ‌الله! فاطمه!
لبیک مهدی آمدم! الله! فاطمه
شعر حرم، قدم قدم الله، فاطمه
یک اربعین شعار تو از کربلا رسید

جان‌باز شصت درصد خونت سفید شد
خاکستر تو ریخت به دریا، شهید شد
دست تو برگ اول یک سررسید شد
تابوت آب‌شار تو از کربلا رسید

می‌سوخت با صدای گزارشگر تو، ماه
با لهجه‌ی عراقی همسنگر تو ماه
دست امام آینه‌ات، بر سر تو ماه
خون خبرنگار تو از کربلا رسید

یا سر به قبله یا حرم، الله، یاحسین
یک فاطمیّه تا حرم، الله، یاحسین
سمت بقیع با حرم، الله، یاحسین
پروانه، گل، قطار تو از کربلا رسید

«محمدسعید میرزایی»

تو ملت شهادتی و ما چقدر کم

حاج‌قاسم سلیمانی

محمدسعید میرزایی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌