دوباره میرسد از راه نغمهخوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس
تمام پنجرههایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس
برای دیدنِ رؤیای جادهها دارد
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربان، اتوبوس
تمامِ مردم این شهر نیست میگویند
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
غروب پلک به هم میگذارد و آرام
به خواب میرود از دیدنِ جهان، اتوبوس
و از تصورِ یک خواب اشک میریزد
و سرفه میکند و میخورد تکان، اتوبوس
که پیر میشوم و جرثقیل میخورَدَم
و لاشهای لبِ جادهای است بعد از آن، اتوبوس
سپیده چشم که وا میکند هوا سرد است
و میشود پِیِ پروانهها روان، اتوبوس
چراغهای خطر را ندید یک لحظه
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان، اتوبوس
و زیر یک پلِ متروک با تنی خزهپوش
شده است لانه برای پرندگان، اتوبوس
«محمدسعید میرزایی»
***
دوباره میرسد از راه بیامان، اتوبوس
پر است تا درِ آن از مسافران، اتوبوس
کنارِ پنجرهی آخرش نشسته زنی
که خنده میکند و میخورد تکان، اتوبوس
به یُمن خندهی این زن، بدون منظوری
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
درست مثل دو چشمِ سیاهِ زن دارد
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربان، اتوبوس
تمامِ مردمِ این شهر نیز میگویند
که داد از این زن زیبا و داد از آن اتوبوس
دلم گرفته به یاد زنی که شرحش رفت
خدا کند که بیاید، خدا همان اتوبوس
«بداهه از ناصر فیض»