کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲۴ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۳ ثبت شده است

مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود این‌جا؟

مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود این‌جا؟
که از پِی کفش‌دارانش مرا خواندند زود این‌جا؟

سلامم را که پیش از لب‌گشودن در جواب آمد؟
دخیلم را چه‌کس قبل از گره‌بستن گشود این‌جا؟

نمازم را که پیش از بستنِ قامت، امامت کرد؟
دعایم را که پیش از عرضِ حاجت شنود این‌جا؟

به رنگِ زائران خاکی‌اش در آمدوشُدها
مَلَک شانه به شانه در فرود و در صعود این‌جا

ولایت چشمه‌ای دارد که در این خانه باید دید
کرامت معدنی دارد که باید آزمود این‌جا

هدایت کوکبی دارد، از این مشرق شده طالع
نبّوت موکبی دارد که می‌آید فرود این‌جا

تو در بازار دل چشمی مهیّا کن چه می‌دانی
به هر آیینه چندین جلوه خواهد رو نُمود این‌جا؟

تو همّت خواه از این سلطان که در حاجتْ‌روایی‌ها
ازل را تا ابدها نیست رنگِ دیر و زود این‌جا

به درگاهی که تمهیدِ طلب موقوفِ سلطان است
که می‌داند که هست آن‌جا؟ که می‌پرسد که بود این‌جا؟

مگر شمعی شوم در گوشه‌ای از این حرم حیران
که جز با اشکِ عجز آیینه‌ای نتوان فزود این‌جا

هزار آیینه آوردم به سودای بهارانش ولی
یک غُنچه لبخندش مرا از خود ربود این‌جا

به هوش آورده سیبستانی از عطرِ شهیدِ خود
دلِ انگورها را خون کند سُکرِ شهود این‌جا

قرار این‌جا، یار این‌جا، کار این‌جا، بار این‌جا
کرم این‌جا، لطف این‌جا، فضل این‌جا، جود این‌جا

نیاز این‌جا، نَذر این‌جاس، عُذر این‌جا، اِذن این‌جا
دکان این‌جا، نقد این‌جا، جنس این‌جا، سود این‌جا

چنان جان‌های پاکِ انبیاء صف بسته بر این در
که آدم دارد از خاتم تقاضای ورود این‌جا

مسیح این‌جا، کلیم این‌جا، خلیل این‌جا، نوح این‌جا
شعیب این‌جا، شیث این‌جا، لوط این‌جا، هود این‌جا

سلیمان را از این دریا شده انگشتری پیدا
لبِ داوود را داده‌‌ست مرغانِ سرود این‌جا

من این خاکم که سلطانم به لطفش کرده مهمانم
وگرنه من که می‌دانم که جای من نبود این‌جا

خلائق را نسیمِ روضه‌ی «دارالسّلام» این در
ملائک را ز ابوابِ زمین «باب‌السجود» این‌جا

ببین حجِ تمام این‌جا، نماز این‌جا، امام این‌جا
طریقت را عماد این‌جا، شریعت را عمود این‌جا

کلیدِ خانه‌ی سبزِ بهشتت، در کف است ای دل
توان در مِدحِ اهلُ‌البیت بیتی سرود این‌جا؟
«محمدسعید میرزایی»

امام رضا (ع)

محمدسعید میرزایی

مگر در ساعتِ رفتن دلم جا مانده بود این‌جا؟

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

چیده از دستِ حرفِ مردمِ دِه دورِ باغش حصارکِ چوبی

چیده از دستِ حرفِ مردمِ دِه دورِ باغش حصارکِ چوبی
گاه بایست بی‌تفاوت بود، خوش به حالِ مترسکِ چوبی

پُشتِ هر پنجره پرنده‌ی نور، ماه تنها امام‌زاده‌ی دِه
رازدارانِ مرغ آمین‌اند، حُجره‌های مشبکِ چوبی

عشق در کارگاهِ نجاری، کُنده‌ای پیر را جوان می‌کرد
پَر گشوده‌ست از سنوبرِ پیر باز یک جفت پوپکِ چوبی

کاش می‌شد به کودکی برگشت، پلک بست و خیال‌بافی کرد
زندگی با تو در دلِ جنگل، عشق در یک اتاقکِ چوبی

از دبستان به خانه برگشتن، شادیِ عید و پِیکِ نوروزی
زندگی یک هزاریِ نو بود، در دلِ تنگِ قلکِ چوبی

لب فرو بسته، مو فرو هشته، من درختی به نامِ زن بودم
آن‌چه از من تراش داده سکوت، شده یک سازِ کوچکِ چوبی
«آرزو سبزوار قَه‌فرخی»

آرزو سبزوار قَه‌فرخی

چیده از دستِ حرفِ مردمِ دِه دورِ باغش حصارکِ چوبی

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

عشق آمد، عقل را ناچار بردم در مَصافش

عشق آمد، عقل را ناچار بردم در مَصافش
عقل تیغش می‌بُرید و گُل در آورد از غَلافش

مانده‌ام حیران میانِ گیسوی پُرپیچ‌وتابی
عقل می‌گوید رها کن، عشق می‌گوید ببافش

پرده‌ای انداختم بر چشم‌هایم بس که دیدم
عقل هر سو می‌کِشد، دل می‌کِشد پا را خلافش

از «سرِ زلفی رها در باد» حق دارم بترسم
کُفر، در واقع سر مویی‌ست با دینْ اختلافش

هر که حُسنِ خویش نفروشد، خریدارند او را
این یکی با تاج و تختش، آن یکی هم با کلافش

بینِ حُجب و حُسن دنبالِ منافاتی نگردید
کعبه دائم پرده پوشیده‌ست و خَلقی در طوافش

دل اگر شد کعبه، گیرم بشکند، اصلاً چه بهتر
یک نفر مثل علی بیرون می‌آید از شکافش

خلوتی دارم که روی هیچ کس در وا نکرده
خلوتی دارم تماشایی که... قربانِ عفافش

ترس دارم در صدف باشم، ولی گوهر نباشم
معدن خالی ندارد هیچ سودی اکتشافش
«محمدحسین ملکیان»

از علی و آل او جو درد عشق

عشق

محمدحسین ملکیان

کعبه

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

درخت، توده‌ی فکری که بر لب آمده است

درخت، توده‌ی فکری که بر لب آمده است
درخت، صبح‌به‌خیری که از شب آمده است

درخت، با سرِ خود جاده را شکافته است
مسافری‌ست که بی‌لطفِ مَرکَب آمده است

درخت، شعرِ زمین، این قصیده‌واره‌ی سبز
به اشتیاقِ کدامین مخاطب آمده است؟

درختِ سیب، سبدهای گل گرفته به دست
شبیهِ خواستگاری مؤدب آمده است

و نخل نامِ کسی را شنیده در دلِ خاک
که از حرارت آن غرقِ در تب آمده است

درخت‌ها همه فوّاره‌های یخ‌زده‌اند
که از نظاره‌ی چشمت به حیرت آمده است

کویر، قصه‌ی از دیوها شنیده شده
کویر، بُهتِ درختانِ سربریده‌شده

کویر، صبرِ سکوت است و التهابِ گلو
که از هزار جهت پیرهن دریده شده

کویر یک وجب از روزهای تنهایی‌ست
که روی صورت خود سال‌ها کشیده شده

کویر چیست به غیر از لباس‌خوابِ زمین؟
کویر چیست به جز خواب‌های دیده‌شده؟

کویر مسئله‌ی بودن و نبودنِ ماست
که در نهایتِ تردید آفریده شده

منم کویر، منم دستِ خالی از تنِ تو
منم دویدن و جاماندن از رسیدنِ تو
«سعید مبشر»

درخت

درخت توده‌ی فکری که بر لب آمده است

سعید مبشر

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌