درخت، توده‌ی فکری که بر لب آمده است
درخت، صبح‌به‌خیری که از شب آمده است

درخت، با سرِ خود جاده را شکافته است
مسافری‌ست که بی‌لطفِ مَرکَب آمده است

درخت، شعرِ زمین، این قصیده‌واره‌ی سبز
به اشتیاقِ کدامین مخاطب آمده است؟

درختِ سیب، سبدهای گل گرفته به دست
شبیهِ خواستگاری مؤدب آمده است

و نخل نامِ کسی را شنیده در دلِ خاک
که از حرارت آن غرقِ در تب آمده است

درخت‌ها همه فوّاره‌های یخ‌زده‌اند
که از نظاره‌ی چشمت به حیرت آمده است

کویر، قصه‌ی از دیوها شنیده شده
کویر، بُهتِ درختانِ سربریده‌شده

کویر، صبرِ سکوت است و التهابِ گلو
که از هزار جهت پیرهن دریده شده

کویر یک وجب از روزهای تنهایی‌ست
که روی صورت خود سال‌ها کشیده شده

کویر چیست به غیر از لباس‌خوابِ زمین؟
کویر چیست به جز خواب‌های دیده‌شده؟

کویر مسئله‌ی بودن و نبودنِ ماست
که در نهایتِ تردید آفریده شده

منم کویر، منم دستِ خالی از تنِ تو
منم دویدن و جاماندن از رسیدنِ تو
«سعید مبشر»