چیده از دستِ حرفِ مردمِ دِه دورِ باغش حصارکِ چوبی
گاه بایست بیتفاوت بود، خوش به حالِ مترسکِ چوبی
پُشتِ هر پنجره پرندهی نور، ماه تنها امامزادهی دِه
رازدارانِ مرغ آمیناند، حُجرههای مشبکِ چوبی
عشق در کارگاهِ نجاری، کُندهای پیر را جوان میکرد
پَر گشودهست از سنوبرِ پیر باز یک جفت پوپکِ چوبی
کاش میشد به کودکی برگشت، پلک بست و خیالبافی کرد
زندگی با تو در دلِ جنگل، عشق در یک اتاقکِ چوبی
از دبستان به خانه برگشتن، شادیِ عید و پِیکِ نوروزی
زندگی یک هزاریِ نو بود، در دلِ تنگِ قلکِ چوبی
لب فرو بسته، مو فرو هشته، من درختی به نامِ زن بودم
آنچه از من تراش داده سکوت، شده یک سازِ کوچکِ چوبی
«آرزو سبزوار قَهفرخی»