بزن که جیب فلک چاک شد ز تیغ هلال
بزن به طبل خود ای خوشخبرترین طبال!
بزن به طبل خود و عاشقانه جار بزن
که رو نموده به احوالِ مؤمنین اقبال
مَهی رسیده کزو کج نگشته هر قسطاس
مهی رسیده کزو راست گشته هر مِکْیال
مهی که هر چه حرام است افکند در چاه
مهی که چشم دلت وا کند به هر چه حلال
نمان ز راه خود ای دل که کوته است مسیر
مخور فریب ز عمرت که اندک است مجال
که کاسهی سرت از خاک پر شود آخر
وگر به چشمهی حیوان رسی به فرض محال
که عنقریب به صحرای معصیت بینی
اسیر پنجهی رحمت شد آن رمیدهغزال
که عنقریب ببینی فرشته آمده است
که خیر و شرِ وجود تو را کند غربال
که رفته است زمستانِ عمرِ تو بر باد
که مانده است فقط روسیاهیش به ذغال
به آز و نخوت اگر چون الف شدی یک عمر
کنون به سجده درآ و الف نما چون دال
ز شکر آمدن ماهِ کاملی که بود
خجستهروی و نکومنظر و مبارکفال
معبران به نویدش روانه بر تعبیر
منجمان به امیدش روان به استهلال
منادیان به ندا و مؤذنان به اذان
نمودهاند ز یُمن قدومش استقبال
خوش آنکه دور زمان باد بر همین اسلوب
خوش آنکه کار جهان باد بر همین منوال
چه چامهای بسرایم از اوکه در وصفش
رساند «امیر مُعِزّی» کلام را به کمال
"مبارک آمد بازی بدیع طرفه شکار"
ز بام خانهی خیرالانام نیکخصال
ز بو قبیس گشاده است بال و خلق او را
ندیدهاند بهجز سی شبانه روز به سال
سرود و چامهی خوف و رجای در منقار
برات و نامهی عفو خدای در چنگال
هوای نفس بشر هرچه بر بسیط زمین
شکار پنجهی او شد ز روم تا بنگال
کشیده بال بلندش ز شرق تا مغرب
فکنده سایه به خاک از جنوب تا به شمال
چه طُرفهباز شگفتی که صید او گنه است
که خود شکار ندارد به غیر وزر و وبال
که گوهر رمضان را به مِخلَبِ غفران
گرفته است ز شعبان و داده بر شوال
چو بال از او بگشایند و بشمرندش پَر
نگه کنند که سی پَر ورا بود در بال
دهان خلق جهان را گشوده بر تسبیح
چو بال و پر بزند بِالغدوِ و الاصال
نه در نشستن او بنگرند هیچ عیبی
نه در پریدن او بنگرند هیچ اشکال
"امیر مِیکده را کُنَد شد از او شمشیر"
مگر که باز بماند دمی همی ز قتال
نهد به گُردهی انسان زپرّ خود بالی
زند به گردن شیطان ز طوقِ خود اَغلال
دلیل صحت و امنیت است و راحت خلق
نشان رحمت باری تعالیِ متعال
چه میگریزی از این باز، نَفْسِ دون چون کبک!
کجا نهان شود از تیغ مهدوی دجّال؟
بیا و نیت خود پاک کن که روز حساب
به نیت است که مقبول میشود اعمال
«محمدرضا طهماسبی»