کمال‌گرام

متمایل به کمال

۶ مطلب با موضوع «شاعران :: محمدرضا طهماسبی» ثبت شده است

ایرانِ من! ای باغِ پُر از لاله و سنبل!

ایرانِ من! ای باغِ پُر از لاله و سنبل!
برهم نزند زُلفِ تو را بادِ تطاول

ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرخ‌تر از سرخ‌تر از سرخ‌تر از مُل

ای مستیِ جوشیده به رگ‌برگِ شقایق
وی شادیِ پنهان‌شده در پیرُهَنِ گل

موسیقی باد است و نوای خوشِ رود است
کاین‌گونه درآمیخته با چَه‌چَهِ بلبل

پرواز تو ای فاخته! آن‌قدر بلند است
نومید شد از صیدِ تو شاهینِ تخیُّل

تو جانِ جهان هستی و کانونِ توجه
تو جزئی و جزئی که فزون‌تر شده از کُل

تا در کفِ مردانِ دلیرِ تو کمان است
بر دامنِ پاکت نرسد دستِ چپاول

ای رابطه‌ی نام تو با ذلت و خواری
بی‌ربط‌تر از رابطه‌ی کوه و تَزلزُل

بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافی‌ست تو را پنجره‌ی باز توکل

دریا نشود در هَم و بر خویش ملرزد..
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل

از منحنی‌اش رقص‌کنان بگذرم، ایران!
گر بینِ من و خاک تو شمشیر زند پُل

تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تَسَلسُل
«محمدرضا طهماسبی»

ایران

ایرانِ من! ای باغِ پُر از لاله و سنبل!

محمدرضا طهماسبی

۱۶ آبان ۰۳ ، ۱۵:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بهلا مها چو کنم خطا، که تو کان بخششی و عطا

بهلا مها چو کنم خطا، که تو کان بخششی و عطا
بهلا حلاوتِ «هَلْ أَتَیٰ»، بهلا صلابتِ لا فِتیٰ

همه نفس مصطفوی تویی، همه عدل مرتضوی تویی
همه پهلوان قوی تویی، که ز قلعه در بکند ز جا

نبُود به عالم از این خبر، خبری مهم‌تر و معتبر
که نبی مدینه‌ی علم اگر بشود تویی همه بابُ‌ها

خبرت به خیبریان چه بُود؟ به نبردِ تن‌به‌تن‌ت چه شد
که نگفته در همه عمر خود لبِ مَرحَب این همه مَرحبا

تو وصی، تو نایبِ مطلقی، تو هماره حق و مع‌الحقی
تو شکوه عرصه‌ی خندقی، که فکنده عبدِ ودان ز پا

تو امیرِ وادیِ فهمی و تو ضمیر «لَحْمُکَ لَحْمِی»‌ و
تو سفیرِ شدت و رحمی و تویی ابتدا، تویی انتها

گِره اَر گشوده نشد، علی، به حُنِین و بَدر و اُحُد، علی
به خدا که گفته به خود علی، که علی نگفته به خود خدا

پِی زَر تمام شَهان دوان، تو چه کرده‌ای شَهِ مؤمنان؟
که به قدر عطسه‌ی بز جهان، شده در نگاه تو بی‌بها

تو عقیل را به نشانه‌ای، همه آتشی و زبانه‌ای
تو طلا نِهی، تو خزانه‌ای، که طلا شود به تو مبتلا

تو هماره وان دگران گهی، به نماز خود ز چه آگهی
که نِگین پادِشَهی دهی ز کرم به سائلِ بی‌نوا

تو کجا و چون‌دگران‌شدن؟ پسِ پشتِ فتنه نهان شدن؟
تو کجا شبیه فلان شدن؟ تو کجا و نطق «عَنِ الْهَوَىٰ»؟

«هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَىٰ»، چو مرام مهتدیان تویی
چو امامِ مُتّقیان تویی، «هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَىٰ»

همه می‌دوند و به سوی تو، همه تشنگان سبوی تو
خُنُکا که رازِ مگوی تو، به غدیرِ خُم شده برملا

همه واله‌ی مِیِ ذات تو، همه مستِ جامِ صفات تو
شده روشن از نفحات تو، صفحاتِ مُصحفِ مصطفی

به سگان ز غرش حیدری، بچشان عذاب غضنفری
بچشان که گله‌ی کافری، برود به قهر و به قهقرا

همه چشم من شده جوی خون، زده حسرت آتشم از درون
چه کنم اگر که رود برون، ز دلم محبتِ مرتضی؟

به صف جزا همه خامُش و متواری و متوحش و
دل هرکسی به کسی خوش و به تو دل‌خوشیم اسدللها
«محمدرضا طهماسبی»

امیرالمؤمنین (ع)

بهلا مها چو کنم خطا که تو کان بخششی و عطا

محمدرضا طهماسبی

۲۲ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

نبوده چون تو نذیری نبوده چون تو بشیری

نبوده چون تو نذیری نبوده چون تو بشیری
نبوده با تو شبیهی نبوده با تو نظیری

تو دست شمس ببستی، سر قمر بشکستی
تو را به سایه چه حاجت؟ که نَیّری و منیری

به بازوانِ مُعَزیٰ شکسته عزتِ عُزیٰ
بتان نموده مکسر، شکوهِ خیرِ کثیری

چه بوی دل‌کَش و نازی، چه عطر شامه‌نوازی
نبیِ عنبر و عودی، رسولِ مشک و عبیری

به گمرهان بیابان نشان روشن راهی
مسیر هرچه دلیلی دلیل هرچه مسیری

بسانِ ساحلِ دریا، سؤالِ هرچه غریقی
شبیه قطره‌ی باران جواب هرچه کویری

ستونِ محکمِ کسری نوشته ناکس و کس را
که نامه‌ای ننوشته چنان تو هیچ دبیری

کدام مثل کدام و کدام فخرِ کدام است؟
فقیر فخر تو گردیده یا تو فخرِ فقیری؟

گهی به عرشی و بالا، گهی به فرشی و چون ما
گهی به شَه‌پر جبرییل و گَه میان حصیری

تویی که کرده تجلی، خدا به سینه‌ی صافت
ز بس که آینه‌روحی، ز بس زلال‌ضمیری

هم از تبار محبت، هم از سلاله‌ی رحمت
پیام‌آورِ صلحی و بر سلام سفیری

کجاست نایبِ لایق، که جانشین تو گردد؟
علی مگر که بیاید تو را رسد به «وزیری»

علی که راه ندارد بر او هراس و جهالت
علی که کُفر ندارد از او گریز و گزیری

همو که بسته لبِ ما "بِما اَقَلَّ و دَلّ"ش
همو که باک ندارد ز هیچ امرِ خطیری

همو که شکل و شبیهش ادب ندیده فصیحی
همو که مثل و نظیرش عرب ندیده دلیری

همو که گفته طبیبش به وقتِ سجده درآرید
اگر زدند ز غفلت بر او ملاحده تیری

بریز باده‌ی رحمت به جامِ شیعه که چشمش
بُوَد به دست تویی که خُمِ شراب غدیری

پر از شعوری و شوری، شفیعِ حَشر و نشوری
قسیم ناری و نوری به فضل و جود شهیری

امین مذهب نوری، امیر لشکر شوری
امینی و چه امینی! امیری و چه امیری!

به مومنان به تَشَفّی، به کافران به تَجافی
تو صلح آتش و آبی تو جمع تیغ و حریری

تو را به تیغ چه حاجت که با کمند نگاهت
همه یلان جهان را گرفته ای به اسیری

مران مرا ز سرایت هلا تویی که برایت
به زیر سایه ی طوبی خدا نهاده سریری

نشسته ایم به صف تا درآیی از در محشر
کز این جماعت از پا فتاده دست بگیری

ز من که عدت و عذری جز این قصیده ندارم
فغان اگر مپسندی دریغ اگر مپذیری
«محمدرضا طهماسبی»

امیرالمؤمنین (ع)

حضرت محمد (ص)

نبوده چون تو نذیری نبوده چون تو بشیری

۲۱ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گفتی به آن گرسنه ز خوانت غذا دهند

گفتی به آن گرسنه ز خوانت غذا دهند
کردی اشاره، شیر به آن بی‌حیا دهند

با چشمِ نیمه‌بسته و با فرقِ نیمه‌باز
گفتی کنارِ سفره به او نیز جا دهند

گفتی درست نیست تعرض به او شود
گفتی ناسزاست به او ناسزا دهند

عمری پِیِ شکار تو ای شیر! بزدلان
با بغض و کینه خنجر خود را جلا دهند

هدیه به غیر تیغ چه بر پادشَه برند؟
جزیه به غیر زخم چه بر مرتضی دهند؟

این زخم‌های کهنه‌ی پنجاه ساله را
دردا! نشد به کاسه‌ی شیری شفا دهند

لاجُرعه کائنات وِلای تو سر کشید
زان باده کز پیاله‌ی «قالو بلی» دهند

شد وحی بر رسول که با مؤمنین بگو
در چشمه‌ی غدیر به دل‌ها صفا دهند

هان ای عقیل! گنج نهان، حبّ مرتضی‌ست
زین کوره خود طلا به دلِ مبتلا دهند

نامش چو مرهمی‌ست که درمانمان کند
حبّش بهانه‌ای‌ست که ما را بها دهند

جودش فسانه نیست، ولی در سَرای او
کو جامه‌ای اضافه که بر بی‌نوا دهند؟

قالی‌نشین چه قال و مَقالی کند به زُهد؟
جز بوریای او، همه بوی ریا دهند
«محمدرضا طهماسبی»

امیرالمؤمنین (ع)

محمدرضا طهماسبی

گفتی به آن گرسنه ز خوانت غذا دهند

۱۹ فروردين ۰۳ ، ۱۳:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بزن که جیب فلک چاک شد ز تیغ هلال

بزن که جیب فلک چاک شد ز تیغ هلال
بزن به طبل خود ای خوش‌خبرترین طبال!

بزن به طبل خود و عاشقانه جار بزن
که رو نموده به احوالِ مؤمنین اقبال

مَهی رسیده کزو کج نگشته هر قسطاس
مهی رسیده کزو راست گشته هر مِکْیال

مهی که هر چه حرام است افکند در چاه
مهی که چشم دلت وا کند به هر چه حلال

نمان ز راه خود ای دل که کوته است مسیر
مخور فریب ز عمرت که اندک است مجال

که کاسه‌ی سرت از خاک پر شود آخر
وگر به چشمه‌ی حیوان رسی به فرض محال

که عنقریب به صحرای معصیت بینی
اسیر پنجه‌ی رحمت شد آن رمیده‌غزال

که عنقریب ببینی فرشته آمده است
که خیر و شرِ وجود تو را کند غربال

که رفته است زمستانِ عمرِ تو بر باد
که مانده است فقط روسیاهی‌ش به ذغال

به آز و نخوت اگر چون الف شدی یک عمر
کنون به سجده درآ و الف نما چون دال

 ز شکر آمدن ماهِ کاملی که بود
خجسته‌روی و نکومنظر و مبارک‌فال

معبران به نویدش روانه بر تعبیر
منجمان به امیدش روان به استهلال

منادیان به ندا و مؤذنان به اذان
نموده‌اند ز یُمن قدومش استقبال

خوش آن‌که دور زمان باد بر همین اسلوب
خوش آن‌که کار جهان باد بر همین منوال

چه چامه‌ای بسرایم از اوکه در وصفش
رساند «امیر مُعِزّی» کلام را به کمال

"مبارک آمد بازی بدیع طرفه شکار"
ز بام خانه‌ی خیرالانام نیک‌خصال

ز بو قبیس گشاده است بال و خلق او را
ندیده‌اند به‌جز سی شبانه روز به سال

سرود و چامه‌ی خوف و رجای در منقار
برات و نامه‌ی عفو خدای در چنگال

هوای نفس بشر هرچه بر بسیط زمین
شکار پنجه‌ی او شد ز روم تا بنگال

کشیده بال بلندش ز شرق تا مغرب
فکنده سایه به خاک از جنوب تا به شمال

چه طُرفه‌باز شگفتی که صید او گنه است
که خود شکار ندارد به غیر وزر و وبال

 که  گوهر رمضان را به مِخلَبِ غفران
گرفته است ز شعبان و داده بر شوال

چو بال از او بگشایند و بشمرندش پَر
نگه کنند که سی پَر ورا بود در بال

 دهان خلق جهان را گشوده بر تسبیح
چو بال و پر بزند بِالغدوِ و الاصال

نه در نشستن او بنگرند هیچ عیبی
نه در پریدن او بنگرند هیچ اشکال

"امیر مِی‌کده را کُنَد شد از او شمشیر"
مگر که باز بماند دمی همی ز قتال

نهد به گُرده‌ی انسان زپرّ خود بالی
زند به گردن شیطان ز طوقِ خود اَغلال

دلیل صحت و امنیت است و راحت خلق
نشان رحمت باری تعالیِ متعال

چه می‌گریزی از این باز، نَفْسِ دون چون کبک!
کجا نهان شود از تیغ مهدوی دجّال؟

بیا و نیت خود پاک کن که روز حساب
به نیت است که مقبول می‌شود اعمال
«محمدرضا طهماسبی»

اهل شب‌های نور در رمضان

بزن که جیب فلک چاک شد ز تیغ هلال

محمدرضا طهماسبی

۱۹ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مجوی در کفِ داروغه نوش‌دارو را

مجوی در کفِ داروغه نوش‌دارو را
دروغ می‌برد این قوم عافیت‌جو را

مدام عدل تو را سنگ می‌زنند این قوم
مگر که سنگ بکاهد غمِ ترازو را

چو تیغ کاسه‌ی صبرت به سر رسید و نشد
به لطف شیر ببندند زخم آهو را 

نه آهو، آه.. غلط کردم، تو خودِ شیری
مگیر یاوه‌ی این شاعر هباگو را

شُکوهِ مُلکِ تو نازم،‌ که در برابر تو
یَلان به خاکِ ادب می‌زنند زانو را

تویی که هرکه ز حدْ پایْ را فرا بگذاشت
به دستِ تیغ خود انداختی ز پا او را

بگو چه شد که به بازو نداشتی آن شب
توانِ غسل نمازی شکسته‌بازو را

همان‌شبی که تو ای باغ‌بان! به دست خودت
به دست خاک سپردی‌ش، یاسِ خوش‌بو را

کنار ساحل مظلومیت نفهمیدند
شکسته‌کشتیِ بَر غم گرفته‌پهلو را

شب است و قصد نموده‌ست روسیَه‌تیغی
که غرقِ خون کند عمامه را و گیسو را

شب است و مسجد و بی‌آبروی‌شمشیری
شکافت در دلِ محراب، طاق ابرو را

زمین شکافت، تو خندیدی و به چشمش دید
جهان تقابل آرامش و هیاهو را

نخواند «یسْرِفْ فِی الْقَتْل» را ولیِ خدا
ولیک تیغِ ولی ماند و کانَهْ منصورا

از آن زمان که تو از آسمان‌شان رفتی
پرندگان همه سر دادند کوکو را

تو را به دست قنوتت، به لحظه‌ای که به شوق
پراندی از قفسِ سینه‌ات، پرستو را

تو را قسم به نمازی که سیّدالشّهدا
اقامه کرده به صبحِ تو ظهرِ عاشورا

بیا از آن سوی افلاک و دست‌گیری کن
تو این جماعتِ از شرم مانده این‌سو را

که روز حَشْر ببخشند بر گنه‌کاران
به یک اشاره‌ی چشمِ تو باغِ مینو را
«محمدرضا طهماسبی»


 

مجوی در کفِ داروغه نوش‌دارو را

محمدرضا طهماسبی

۱۹ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌