بهلا مها چو کنم خطا، که تو کان بخششی و عطا
بهلا حلاوتِ «هَلْ أَتَیٰ»، بهلا صلابتِ لا فِتیٰ

همه نفس مصطفوی تویی، همه عدل مرتضوی تویی
همه پهلوان قوی تویی، که ز قلعه در بکند ز جا

نبُود به عالم از این خبر، خبری مهم‌تر و معتبر
که نبی مدینه‌ی علم اگر بشود تویی همه بابُ‌ها

خبرت به خیبریان چه بُود؟ به نبردِ تن‌به‌تن‌ت چه شد
که نگفته در همه عمر خود لبِ مَرحَب این همه مَرحبا

تو وصی، تو نایبِ مطلقی، تو هماره حق و مع‌الحقی
تو شکوه عرصه‌ی خندقی، که فکنده عبدِ ودان ز پا

تو امیرِ وادیِ فهمی و تو ضمیر «لَحْمُکَ لَحْمِی»‌ و
تو سفیرِ شدت و رحمی و تویی ابتدا، تویی انتها

گِره اَر گشوده نشد، علی، به حُنِین و بَدر و اُحُد، علی
به خدا که گفته به خود علی، که علی نگفته به خود خدا

پِی زَر تمام شَهان دوان، تو چه کرده‌ای شَهِ مؤمنان؟
که به قدر عطسه‌ی بز جهان، شده در نگاه تو بی‌بها

تو عقیل را به نشانه‌ای، همه آتشی و زبانه‌ای
تو طلا نِهی، تو خزانه‌ای، که طلا شود به تو مبتلا

تو هماره وان دگران گهی، به نماز خود ز چه آگهی
که نِگین پادِشَهی دهی ز کرم به سائلِ بی‌نوا

تو کجا و چون‌دگران‌شدن؟ پسِ پشتِ فتنه نهان شدن؟
تو کجا شبیه فلان شدن؟ تو کجا و نطق «عَنِ الْهَوَىٰ»؟

«هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَىٰ»، چو مرام مهتدیان تویی
چو امامِ مُتّقیان تویی، «هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَىٰ»

همه می‌دوند و به سوی تو، همه تشنگان سبوی تو
خُنُکا که رازِ مگوی تو، به غدیرِ خُم شده برملا

همه واله‌ی مِیِ ذات تو، همه مستِ جامِ صفات تو
شده روشن از نفحات تو، صفحاتِ مُصحفِ مصطفی

به سگان ز غرش حیدری، بچشان عذاب غضنفری
بچشان که گله‌ی کافری، برود به قهر و به قهقرا

همه چشم من شده جوی خون، زده حسرت آتشم از درون
چه کنم اگر که رود برون، ز دلم محبتِ مرتضی؟

به صف جزا همه خامُش و متواری و متوحش و
دل هرکسی به کسی خوش و به تو دل‌خوشیم اسدللها
«محمدرضا طهماسبی»