مجوی در کفِ داروغه نوش‌دارو را
دروغ می‌برد این قوم عافیت‌جو را

مدام عدل تو را سنگ می‌زنند این قوم
مگر که سنگ بکاهد غمِ ترازو را

چو تیغ کاسه‌ی صبرت به سر رسید و نشد
به لطف شیر ببندند زخم آهو را 

نه آهو، آه.. غلط کردم، تو خودِ شیری
مگیر یاوه‌ی این شاعر هباگو را

شُکوهِ مُلکِ تو نازم،‌ که در برابر تو
یَلان به خاکِ ادب می‌زنند زانو را

تویی که هرکه ز حدْ پایْ را فرا بگذاشت
به دستِ تیغ خود انداختی ز پا او را

بگو چه شد که به بازو نداشتی آن شب
توانِ غسل نمازی شکسته‌بازو را

همان‌شبی که تو ای باغ‌بان! به دست خودت
به دست خاک سپردی‌ش، یاسِ خوش‌بو را

کنار ساحل مظلومیت نفهمیدند
شکسته‌کشتیِ بَر غم گرفته‌پهلو را

شب است و قصد نموده‌ست روسیَه‌تیغی
که غرقِ خون کند عمامه را و گیسو را

شب است و مسجد و بی‌آبروی‌شمشیری
شکافت در دلِ محراب، طاق ابرو را

زمین شکافت، تو خندیدی و به چشمش دید
جهان تقابل آرامش و هیاهو را

نخواند «یسْرِفْ فِی الْقَتْل» را ولیِ خدا
ولیک تیغِ ولی ماند و کانَهْ منصورا

از آن زمان که تو از آسمان‌شان رفتی
پرندگان همه سر دادند کوکو را

تو را به دست قنوتت، به لحظه‌ای که به شوق
پراندی از قفسِ سینه‌ات، پرستو را

تو را قسم به نمازی که سیّدالشّهدا
اقامه کرده به صبحِ تو ظهرِ عاشورا

بیا از آن سوی افلاک و دست‌گیری کن
تو این جماعتِ از شرم مانده این‌سو را

که روز حَشْر ببخشند بر گنه‌کاران
به یک اشاره‌ی چشمِ تو باغِ مینو را
«محمدرضا طهماسبی»