کمال‌گرام

متمایل به کمال

۳ مطلب با موضوع «شاعران :: محسن کاویانی» ثبت شده است

ای کاش در این سردیِ ناعادلانه

ای کاش در این سردیِ ناعادلانه
می‌ماند از گرمای کرسی‌ها نشانه

با ظاهری سبز و دلی خون می‌خرم باز
امشب برای جشنِ یلدا، هندوانه

سردند مَردم، آتشی در عمق جانم
هی می‌کِشد از بی‌زبانی‌ها زبانه

پشتِ چراغِ قرمزِ اخموی این شهر
گُل می‌فروشد خنده‌هایی کودکانه

یخ بسته روی گونه‌اش یاقوت و من هم
دُر می‌چکد از چشم‌هایم دانه‌دانه

در دست‌های کوچکش هی می‌کشد آه
چینی به ابرو دارد و لرزی به چانه

وجدان خود را ما که نشنیدیم از بس
بیرون زده از قلبِ ماشین‌ها ترانه

بغض رسایَش نمی‌بینند و گشته‌ست
گرمِ گزارش‌های یلدایی، رسانه

آری به جای کوله‌ی تحصیل دارد
بار تمام زندگی را روی شانه

در حد خود مرد است و بی‌حد درد دارد
از بس که سرما زد به جسمش تازیانه

هم دل‌پریشان بود و گیسوپریشان
می‌خواست از ما شانه و می‌خواست شانه

«اَلْخَیْرُ لا یَفْنیٰ» علی‌واران کجایند
کو رسمِ گل‌ریزان میانِ زورخانه

یک عمر جای آن‌که دستی را بگیریم
هی مچ گرفتیم از خلایق مؤمنانه

«یا حِرْزَ مَنْ لَا حِرْزَ لَهُ» پروردگارا
آه ای پناهِ قُمریِ بی‌آشیانه

بی‌شک قنوتم را زمانی می‌خری که
باشد برای یاکریمِ خسته لانه

ای کاش مُهرِ مِهر بر پیشانی‌ام بود
ای کاش بذرِ بذرها می‌زد جوانه

ای عاقلان تا بوده این بوده که بوده‌ست
عاقل‌ترین‌ها جای‌شان دیوانه‌خانه

شاعر شدم از درد بنویسم،‌ غمی نیست
شعرم اگر امشب نشد یک عاشقانه
«محسن کاویانی»

ای کاش در این سردیِ ناعادلانه

محسن کاویانی

کودکان کار

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را

سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را
از آینه بیرون کشیدم هم‌زبانم را

تا یار من او باشد و من یار او باشم
من قصد جانش کردم و او قصد جانم را

ساقی فقط حال بدم را خوب می‌فهمد
وقتی سروته می‌گذارم استکانم را

نه از شرابِ زندگی دیگر نمی‌نوشم
هاه، ای منِ در آینه بو کن دهانم را

عمری‌ست برایم از وفا گفتند تا بردند
سگ‌های دورم تکه‌تکه استخوانم را

گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من
این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را
«محسن کاویانی»

سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را

محسن کاویانی

مستی

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۱۵:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

وقتی زمین خوردی، خودم دیدم لبخندِ شرمت آسمانی بود

وقتی زمین خوردی، خودم دیدم لبخندِ شرمت آسمانی بود
بر سینه و بازوی بی‌جانت، تاول نشانِ پهلوانی بود

کرکس‌مرامان سفره را چیدند، کفتارها دور تو چرخیدند
آن شیرمرد خطه‌ی دیروز، حالا پلنگی استخوانی بود

تنها نه زخمت زخمِ بستر بود، زخمِ زبان از مرگ بدتر بود
زخم زبان‌هایی که می‌خوردی، پاداشِ عمری جان‌فشانی بود

از ما فقط دیدند با اکراه، سهمیه‌ی کنکور و دانشگاه
ای کاش سهمم از همه دنیا، این‌که کمی پیشم بمانی بود

گفتی پزشکت گفته نزدیک است، بهبودی کامل ولی افسوس
افسوس بابا دیر فهمیدم، حتی دروغت مهربانی بود

جان دادی و یک عده خندیدند، مادر که شیون کرد نشنیدند
حتی عروجت را نفهمیدند، گفتند بیمارِ روانی بود
«محسن کاویانی»

محسن کاویانی

وقتی زمین خوردی خودم دیدم لبخندِ شرمت آسمانی بود

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌