ای کاش در این سردیِ ناعادلانه
می‌ماند از گرمای کرسی‌ها نشانه

با ظاهری سبز و دلی خون می‌خرم باز
امشب برای جشنِ یلدا، هندوانه

سردند مَردم، آتشی در عمق جانم
هی می‌کِشد از بی‌زبانی‌ها زبانه

پشتِ چراغِ قرمزِ اخموی این شهر
گُل می‌فروشد خنده‌هایی کودکانه

یخ بسته روی گونه‌اش یاقوت و من هم
دُر می‌چکد از چشم‌هایم دانه‌دانه

در دست‌های کوچکش هی می‌کشد آه
چینی به ابرو دارد و لرزی به چانه

وجدان خود را ما که نشنیدیم از بس
بیرون زده از قلبِ ماشین‌ها ترانه

بغض رسایَش نمی‌بینند و گشته‌ست
گرمِ گزارش‌های یلدایی، رسانه

آری به جای کوله‌ی تحصیل دارد
بار تمام زندگی را روی شانه

در حد خود مرد است و بی‌حد درد دارد
از بس که سرما زد به جسمش تازیانه

هم دل‌پریشان بود و گیسوپریشان
می‌خواست از ما شانه و می‌خواست شانه

«اَلْخَیْرُ لا یَفْنیٰ» علی‌واران کجایند
کو رسمِ گل‌ریزان میانِ زورخانه

یک عمر جای آن‌که دستی را بگیریم
هی مچ گرفتیم از خلایق مؤمنانه

«یا حِرْزَ مَنْ لَا حِرْزَ لَهُ» پروردگارا
آه ای پناهِ قُمریِ بی‌آشیانه

بی‌شک قنوتم را زمانی می‌خری که
باشد برای یاکریمِ خسته لانه

ای کاش مُهرِ مِهر بر پیشانی‌ام بود
ای کاش بذرِ بذرها می‌زد جوانه

ای عاقلان تا بوده این بوده که بوده‌ست
عاقل‌ترین‌ها جای‌شان دیوانه‌خانه

شاعر شدم از درد بنویسم،‌ غمی نیست
شعرم اگر امشب نشد یک عاشقانه
«محسن کاویانی»