کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مستی» ثبت شده است

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی
گفت: جرم راه‌رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟

گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خواب‌گاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت: مِیْ بسیار خوردی، زان چنین بی‌خود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حَد زَنَد هُشیارمردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
«پروین اعتصامی»

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مستی

پروین اعتصامی

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۹:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را

سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را
از آینه بیرون کشیدم هم‌زبانم را

تا یار من او باشد و من یار او باشم
من قصد جانش کردم و او قصد جانم را

ساقی فقط حال بدم را خوب می‌فهمد
وقتی سروته می‌گذارم استکانم را

نه از شرابِ زندگی دیگر نمی‌نوشم
هاه، ای منِ در آینه بو کن دهانم را

عمری‌ست برایم از وفا گفتند تا بردند
سگ‌های دورم تکه‌تکه استخوانم را

گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من
این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را
«محسن کاویانی»

سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را

محسن کاویانی

مستی

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۱۵:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌