سویَش گرفتم دست‌های ناتوانم را
از آینه بیرون کشیدم هم‌زبانم را

تا یار من او باشد و من یار او باشم
من قصد جانش کردم و او قصد جانم را

ساقی فقط حال بدم را خوب می‌فهمد
وقتی سروته می‌گذارم استکانم را

نه از شرابِ زندگی دیگر نمی‌نوشم
هاه، ای منِ در آینه بو کن دهانم را

عمری‌ست برایم از وفا گفتند تا بردند
سگ‌های دورم تکه‌تکه استخوانم را

گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من
این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را
«محسن کاویانی»