کمال‌گرام

متمایل به کمال

۴۵ مطلب با موضوع «ائمه معصومین (علیهم‌السلام) :: امیرالمؤمنین (ع)» ثبت شده است

کوچ

من شرابم، شادی‌ام، شیون نمی‌آید به من
رودی از روحم، سرابِ تن نمی‌آید به من

هر قبایی را که خیّاطِ تعلّق دوخته‌ست
تن زدم، امّا سر سوزن نمی‌آید به من

شهر خاکِ خانه‌ها را بر سر خود ریخته است
کوچ، همراهم بیا، مسکن نمی‌آید به من

در شب تاریک و بیم راه و خوفِ بی‌کسی
غیرِ او از وادی ایمن نمی‌آید به من

چشم را بر هم زدم انگار در طور من است
او ترانی گفت و دیدم لن نمی‌آید به من

گرچه اسرار الهی را در او دیدم ولی
گفتنِ این حرف‌ها اصلا نمی‌آید به من

پادشاهی مهربان است و پناهم می‌دهد
از جوار رحمتش رفتن نمی‌آید به من

اشکم و از گوشه‌ی چشمِ یتیم افتاده‌ام
در جهانِ بی‌علیِ ماندن نمی‌آید به من

پشت سر ردّ اُحُد بر گُرده بود و پیش رو
تیغ می‌بارد اگر، جوشن نمی‌آید به من

سینه جان! مستی کن و با خنجرِ کوفی بگو
شادمان باشد که پیراهن نمی‌آید به من

کربلایی زخم روی پیکرم رقصید و باز
از سماعِ تیر، دل‌کندن نمی‌آید به من

چون نسیم آزادم و هرجا که باشم، باز هم
اهتزاز پرچمِ دشمن نمی‌آید به من

با رفیقانِ شهیدم عهد در خون بسته‌ام!
بی‌کفن می‌مانم و مدفن نمی‌آید به من
«حسن خسروی‌وقار»

امیرالمؤمنین (ع)

حسن خسروی‌وقار

من شرابم شادی‌ام شیون نمی‌آید به من

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شادی مولا گرفته‌ام منِ یاغی

شادی مولا گرفته‌ام منِ یاغی
جشن تولد برای حضرتِ ساقی

شمع به شوقش چو آفتابْ فروزان
هرشبِ مِی‌خوارگان از اوست چراغی

نیمه‌ی شعبان رسید و ساغرِ من هم
از گل رومی پر است و دُرّ عراقی

دشت به تبریک دامنش پرِ نرگست
شهر به تحسین پر از کُنار و اقاقی

مکه! بیا از رُخ‌ت نقاب بی‌انداز
سر شده دورانِ حاجیان نفاقی

هرچه هم از ابر شُبهه بعل بگوید
نه، نشود باز ماهِ کعبه و هاقی

ای که به معراج عصر نور می‌آیی
راز قدومت زمان شده است مراقی

مقصد جان‌برکفانِ پیرِ خمینی
قایتِ دل‌دادگانِ شیخِ نراقی

ای که به چشم فقیه امام همامی
با منِ سرمستِ خود رفیق ایاغی

از تو نوشتند عالمان کلامی
از تو سرودند شاعران بلاغی

بِکرترین کشفِ حافظان بی‌دل
آینه و آنِ شعر هند و عراقی

در قلمِ شاعرت به طرز بلیغی
طرح نو انداختی، چه سبک و سیاقی

ای که شبیه نیاز رود به جریان
بینِ من و انتظار توست تلاقی

چشمم و مشتاقِ غزلِ وصل
شعرم و دل‌خسته از نگاهِ فراقی

مدح تو آیاتی از مَوِدّتِ قربی
وصف تو تصویری از جهانِ رفاقی

در شبِ گم‌گشتگی دعای کویری
در سحرِ عاشقی اجابت باغی

نوحه‌کنان در پیِ زیارتِ زهراست
بلبل اگر از گلی گرفته سراغی

باغِ گل مادری دلم حرمِ اوست
در دل من ساختی چه صحن و رواقی

منتقمِ زخم‌های هر سرِ بر نی
با تو میوفتد به زیر هر سر طاغی

آیتِ نورِ خدا برآی ز مشرق
تا نشود مکه محو غربِ محاقی

گرز فریدون و ذوالفقارِ علی
در یَدِ بَیضات دیده‌ام منِ یاغی

جمعه‌ی موعود از تو گفتم و گفتند
باز حکایات ما و قول تو باقی
«حسن خسروی‌وقار»

امیرالمؤمنین (ع)

حسن خسروی‌وقار

شادی مولا گرفته‌ام منِ یاغی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

کعبه از شوق لقای او گریبان چاک زد

کعبه از شوق لقای او گریبان چاک زد
هست یعنی کعبه هم از سینه‌چاکان علی!

«قادر طهماسبی»

قادر طهماسبی

کعبه از شوق لقای او گریبان چاک زد

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ما گرم هم‌زبانی با یتیمی دیرجوش

ماه گرم هم‌زبانی با یتیمی دیرجوش
سرو، آن سروی که دارد بارِ خرما روی دوش

گوهر، آن گوهر که از شوقِ ظهورِ روی او
رودها از روز اول گشته‌اند آیینه‌پوش

نام او را می‌برم، نامی که بعد از بردنش
می‌شود شیرین دهانِ میثمِ خرمافروش

بندبندِ من گدای مدحتِ آن شاه شد
کاسه پیش آورده چشم و مُشت وا کرده‌ست گوش

من دلم سنگ است، اما کعبه یادم داده است
گاه لب وا می‌کند از شوق، سنگِ سخت‌کوش

ای خوشا تیغی که در پیکار بردارد خراش
یک دم اما در دفاع از او نیوفتد از خروش

ای خوشا هَمامِ عاشق دید مولا را و گفت
نرخِ جامِ باده جان کرده پیرِ می‌فروش

ای برادر! آن‌که با مهر علی داده‌ست دست
شمع بیت‌المال را باری نمی‌خواهد خموش

نام او را خوانده اما در مقامش مانده‌ام
چشم نابینای من درکی ندارد از نُقوش

جای گل رویید چاه و رفت بالا نخلِ آه
خونِ خاک از غربت او بارها آمد به جوش

کاسه‌ی صبر یتیمان شب سر آمد پشت در
رفت او و در خیالم بارها رفتم ز هوش

قرن‌ها بعد از علی دنیا بهارانی ندید
عاقبت از راه می‌آید سواری سبزپوش
«مسعود یوسف‌پور»
 

امیرالمؤمنین (ع)

ما گرم هم‌زبانی با یتیمی دیرجوش

مسعود یوسف‌پور

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

نور آمد و پر کرد دل تیره‌ی شب را

نور آمد و پُر کرد دلِ تیره‌ی شب را
تا مژده دهد، آمدنِ شاه عرب را

تقویم ورق خورد و خدا خواست که با تو
خوش‌عطر کند، سیزدهِ ماه رجب را

پیشِ قدمِ روشنِ تو عقل به پا خواست
باشد که به جای آورد این‌گونه ادب را

دیوار ترک خورد، نه، انگار که کعبه
شاعر شد و وا کرد به توصیفِ تو لب را

تو آمدی از عرش که شب‌ها بنشانی
بر خوانِ یتیمان جهان، نان و رطب را

با آمدنت خاک پر از شور و شعف شد
تو دُر شدی و خانه‌ی توحید صدف شد

تنهایی ژرفی‌ست، حیاتی که تو داری
اندوه شگرفی‌ست، مماتی که تو داری

با خطبه‌ی تو راهِ حقیقت شده روشن
نورند سراسر کلماتی که تو داری

پیداست که از پا نتوان تیرکشیدن
جز در دلِ حالات صلاتی که تو داری

میزان تویی ای عدل که در دفترِ تاریخ
جز حق ننوشته‌ست دواتی که تو داری

ماییم و تمنایی از آن سفره‌ی لطفت
آن نانِ جوین، نان بیاتی که تو داری

هرگز نهراسیم ز طوفانِ حوادث
در عرشه‌ی کَشتیِ نجاتی که تو داری

تو غایتی از چشمه‌ی جوشان حیاتی
آیینه‌ی سیمای قتیل‌العبراتی
«قاسم بای»

امیرالمؤمنین (ع)

قاسم بای

نور آمد و پر کرد دل تیره‌ی شب را

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌