پناهم علی بن موسیالرضاست
که شاهم علی بن موسیالرضاست
هراس از شبِ ظلمتم نیست که نیست
که ماهم علی بن موسیالرضاست
«محمدمهدی سیّار»
پناهم علی بن موسیالرضاست
که شاهم علی بن موسیالرضاست
هراس از شبِ ظلمتم نیست که نیست
که ماهم علی بن موسیالرضاست
«محمدمهدی سیّار»
بر گنبد تو دستِ توسّل مىزد
بر مُصحَفِ نام تو تفأّل مىزد
هر لحظه شفاعتِ تو را حاجت داشت
«خورشید»، که سوى حرمت زل مىزد
«محمدمهدی عبدالهی»
مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود اینجا؟
که از پِی کفشدارانش مرا خواندند زود اینجا؟
سلامم را که پیش از لبگشودن در جواب آمد؟
دخیلم را چهکس قبل از گرهبستن گشود اینجا؟
نمازم را که پیش از بستنِ قامت، امامت کرد؟
دعایم را که پیش از عرضِ حاجت شنود اینجا؟
به رنگِ زائران خاکیاش در آمدوشُدها
مَلَک شانه به شانه در فرود و در صعود اینجا
ولایت چشمهای دارد که در این خانه باید دید
کرامت معدنی دارد که باید آزمود اینجا
هدایت کوکبی دارد، از این مشرق شده طالع
نبّوت موکبی دارد که میآید فرود اینجا
تو در بازار دل چشمی مهیّا کن چه میدانی
به هر آیینه چندین جلوه خواهد رو نُمود اینجا؟
تو همّت خواه از این سلطان که در حاجتْرواییها
ازل را تا ابدها نیست رنگِ دیر و زود اینجا
به درگاهی که تمهیدِ طلب موقوفِ سلطان است
که میداند که هست آنجا؟ که میپرسد که بود اینجا؟
مگر شمعی شوم در گوشهای از این حرم حیران
که جز با اشکِ عجز آیینهای نتوان فزود اینجا
هزار آیینه آوردم به سودای بهارانش ولی
یک غُنچه لبخندش مرا از خود ربود اینجا
به هوش آورده سیبستانی از عطرِ شهیدِ خود
دلِ انگورها را خون کند سُکرِ شهود اینجا
قرار اینجا، یار اینجا، کار اینجا، بار اینجا
کرم اینجا، لطف اینجا، فضل اینجا، جود اینجا
نیاز اینجا، نَذر اینجاس، عُذر اینجا، اِذن اینجا
دکان اینجا، نقد اینجا، جنس اینجا، سود اینجا
چنان جانهای پاکِ انبیاء صف بسته بر این در
که آدم دارد از خاتم تقاضای ورود اینجا
مسیح اینجا، کلیم اینجا، خلیل اینجا، نوح اینجا
شعیب اینجا، شیث اینجا، لوط اینجا، هود اینجا
سلیمان را از این دریا شده انگشتری پیدا
لبِ داوود را دادهست مرغانِ سرود اینجا
من این خاکم که سلطانم به لطفش کرده مهمانم
وگرنه من که میدانم که جای من نبود اینجا
خلائق را نسیمِ روضهی «دارالسّلام» این در
ملائک را ز ابوابِ زمین «بابالسجود» اینجا
ببین حجِ تمام اینجا، نماز اینجا، امام اینجا
طریقت را عماد اینجا، شریعت را عمود اینجا
کلیدِ خانهی سبزِ بهشتت، در کف است ای دل
توان در مِدحِ اهلُالبیت بیتی سرود اینجا؟
«محمدسعید میرزایی»
تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو
ببین باقی است روی لحظههایم جای پای تو
اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو میگردم
چرا دست از سر من بر نمیدارد هوای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغِ شقایقهاست آوازم برای تو
تو را من با تمامِ انتظارم جستوجو کردم
کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو؟
نشانِ خانهات را از تمامِ شهر پرسیدم
مگر آنسوتر است از این تمدن روستای تو؟
«یوسفعلی میرشکاک»
سر از لبریزیِ نامت چنان مسرور میرقصد
که جشنِ گندم است انگار و دارد مور میرقصد
چه کرده جذبهی چشمِ تو با آغوشِ این غربت
که زائر قصدِ اینجا میکند، از دور میرقصد
حریم آستانت بوی آهوی خُتن دارد
اگر عطّار، در بازار نیشابور میرقصد
دو تا چشمِ پریشان بر ضریحت بستم و حالا
دو تا ماهی قرمز در پسِ این تور میرقصد
چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف
که در بزم همایونت کبوتر شور میرقصد
به شوق لمس دستان شما از شدت مستی
سه دانه دل میان سینهی انگور میرقصد
شفا از سمت آن صبح مسیحایی اگر باشد
فلج دف میزند، کر مینوازد، کور میرقصد
«جواد اسلامی»
ای بیکران! که هرچه جهان مبتلای توست
هستی نفس-نفس نفسش در هوای توست
جاروکشِ حریمِ تو شهپَرِّ قُدسیان
جبرییل، خادمِ درِ مهمانسرایِ توست
در عرش و فرش و هر چه جهانهای مختلف
هر کس که هست، بوسهدهِ خاکِ پای توست
خورشید ذرّهایست که همواره روز و شب
پَرّان در آستانهی ایوانطلای توست
صبح از کرانههای سکوت تو جاری است
شب گوشِ جان سپرده به سوز صدای توست
جان ریزهخوارِ خوانِ مناجاتِ مرتضاست
دل خوشهچینِ ملتمسِ ربّنای توست
تبعیدیانِ گمشده در تیهِ ظلمتیم
چشمان ما هنوز به دست دعای توست
دل را چه غم، غریبِ دو عالم اگر شود؟
در قبر و در قیامت اگر آشنای توست
پیوندِ غیر، سستتر از تارِ عنکبوت
رُکن رَکین و حِصن حَصین هم ولای توست
ردّ و قبولِ عامه نیَرزد به ارزنی
هر آینه رضای خدا در رضای توست
«مبین اردستانی»
یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشهی مردم، غم نان نه
شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه
کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را، پشیمان نه
سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه
یکی فریاد میزد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیندازید تیر، اما به ایوان نه
یکی فریاد سر میداد بر پیکر سری دارم
که آن را میسپارم دست تیغ و بر گریبان نه
برای او که کشتن را صلاح خویش میداند
تفاوت میکند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه
دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!
کلاه پهلوی هم کمکم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آنها کلاه زورگویان، نه!
گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی این بار جمع ما پریشان، نه!
به جمهوری اسلامی ایران گفتهایم «آری»
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»
کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما میشود تحریم، کتمان نه
دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمینِ کارزار ما تلآویو است، تهران نه!
«محمدحسین ملکیان»
ظهری، عصری، شبی، پگاهی، گاهی
ما را برسان به قبلهگاهی، گاهی
گاهی تو مرا نَمی به چَشمت بنشان
گاهی تو مرا فقط نگاهی، گاهی
چشم را مثل کولهای بستم
راه تاریک بود و چشمم تار
خواب دیدم بدون بار سفر
داشتم میشدم سوار قطار
رفتم از هوش و عشق زد به سرم
به خودم آمدم دلم لرزید
دور بودم اگرچه از وطنم
این جدایی به عشق میارزید
عشق ابریست از کرانهی تو
عشق یعنی رضای چشم شما
جان فدای محبتت باران
دل فدای سخاوتت دریا
پیرمردی شکسته آوازی
با تمام وجود میخواند
تکهابری همین طرف یکریز
دارد اذن ورود میخواند
اشک در چشم مثل مروارید
دل سراپا که هرچه بادا باد
دل به دریا زدم که راه افتاد
تا رسیدم به صحن گوهرشاد
عشق جامیست مملو از باران
سکر نابیست از غم و شادی
عشق بادیست در کنار حرم
عشق صحنیست مثل آزادی
صحنهایت اتاق آبی من
تو شدی جان شعر، من سهراب
باغ آیینه بود و هشت بهشت
موج میزد تمام من در خواب
بعد از آن خواب، صبح در چشمم
حسرتی مانده بود از دوری
خواب دیدم که آسمان آن شب
شده یک فرش صحن جمهوری
خوش به حالم که لااقل در خواب
بار دیگر مسافرت شدهام
کولهام را گشودم و دیدم
باز انگار زائرت شدهام
«محمد نوروزی فرسنگی»