ای بیکران! که هرچه جهان مبتلای توست
هستی نفس-نفس نفسش در هوای توست
جاروکشِ حریمِ تو شهپَرِّ قُدسیان
جبرییل، خادمِ درِ مهمانسرایِ توست
در عرش و فرش و هر چه جهانهای مختلف
هر کس که هست، بوسهدهِ خاکِ پای توست
خورشید ذرّهایست که همواره روز و شب
پَرّان در آستانهی ایوانطلای توست
صبح از کرانههای سکوت تو جاری است
شب گوشِ جان سپرده به سوز صدای توست
جان ریزهخوارِ خوانِ مناجاتِ مرتضاست
دل خوشهچینِ ملتمسِ ربّنای توست
تبعیدیانِ گمشده در تیهِ ظلمتیم
چشمان ما هنوز به دست دعای توست
دل را چه غم، غریبِ دو عالم اگر شود؟
در قبر و در قیامت اگر آشنای توست
پیوندِ غیر، سستتر از تارِ عنکبوت
رُکن رَکین و حِصن حَصین هم ولای توست
ردّ و قبولِ عامه نیَرزد به ارزنی
هر آینه رضای خدا در رضای توست
«مبین اردستانی»