بیرویِ تو خورشیدِ جهانسوز مباد
هم بیتو چراغِ عالمافروز مباد
با وصلِ تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که تو را نبینم آن روز مباد
«رودکی»
بیرویِ تو خورشیدِ جهانسوز مباد
هم بیتو چراغِ عالمافروز مباد
با وصلِ تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که تو را نبینم آن روز مباد
«رودکی»
جایی که گذرگاه دل محزون است
آن جا دو هزار نیزه بالا خون است
لیلیصفتان ز حالِ ما بیخبرند
مجنون داند که حال مجنون چون است
«رودکی»
کیست تا کِشتیِ جان را بِبَرد سوی نجات؟
دست ما را برساند به دعای عرفات
موسی من! تو به دنبال کدامین خِضْری؟
گوشهی چشمِ تو ابریست، پر از آب حیات
خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز
که دلی دارند بشکستهتر از پیرِ هرات
دردشان دردیست از درد ابوالفضلِ علی
تشنهلب با تنِ پُر زخم، لبِ شطِ فُرات
نیست جز از جگرِ خونیشان این همه گُل
نیست جز از نَفَسِ زخمیشان این برکات
یا حسینبنعلی عشق، دعای عرفهست
عشق، آن عشق که بیرون بَرَدَم از ظلمات
پشتْ بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم
به منا با سر رفتی پیِ رَمْیِ جمرات
به مِنا رفتی و قنداقهی توحید به دست
تا بری باشی از ملعبهی لات و منات
تو همه اصل و اصولی، تو همه فرع و فروع
تو همه حج و جهادی، تو همه صوم و صلات
ظاهر و باطن تو نیست بهجز جلوهی حق
که هم آیینِ صفاتی و هم آیینهی ذات
مرحبا، آجرکالله، بزرگامردا
نیست در دست تو جز نسخهی حاجات و برات
شعرِ ناقابلِ من چیست که نذر تو شود؟
جانِ ناقابلِ من چیست که گویم به فدات؟
تو کدامین غزلی؟ عطرِ کدامین ازلی؟
ازتوگفتن نتوانند چرا این کلمات؟
جبلالرحمه همینجاست، همینجا که تویی
پای این سفره که نور است و سلام و صلوات
«علیرضا قزوه»
با منِ تنها غریبی، آشنای دیگران
کاش من هم لحظهای بودم به جای دیگران
از همان روزی که دستان مرا کردی رها
برگِ پاییزم که میافتم به پای دیگران
در نگاهِ مردمِ دنیا اسیری سادهام
در خیالِ خام خود فرمانروای دیگران
عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم
یا خدایم فرق دارد با خدای دیگران
زخمهای کهنهام تنها نه از لطف تو است
دسترنجِ روزگار است و دعای دیگران
«سجاد سامانی»
در عشقِ تو پایْ کَس ندارد جز من
در شوره کسی تُخم نَکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت میگویم
تا هیچکَسَت دوست ندارد جز من
«عنصری»
مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است
بمان! که مهر تو از سینه راندنش سخت است
چگونه دل نسپاری به دیگران؟ که دلت
کبوتری است که یکجانشاندنش سخت است
چه حال و روز غریبی! که قلبِ عاشق من
اسیرکردنش آسان، رهاندنش سخت است
زبانِ حال دلم را کسی نمیفهمد
کتیبههای ترک خورده خواندنش سخت است
هزار نامه نوشتم بدونِ ختمِ کلام
حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است
«سجاد سامانی»
بهشتِ چشمِ تو رویای چشمهای من است
مرا رها کن از آتش، بهشت جای من است
ای آنکه دل به رقیبم سپردهای ، تبریک!
که روز جشن تو و مجلس عزای من است
مباد غصهی تنهاییِ مرا بخوری
غمِ نبود تو چون سایه پابهپای من است
به غیر دوستی از من ندیده دشمن نیز
عجب که دشمنیِ دوستان، جزای من است
گذشت، خندهیِ دیروزِ من به کار جهان
زمانِ خندهیِ دنیا به گریههای من است
«سجاد سامانی»
وه چه مضمونها که با این چشمها آوردهای
شاهبیتی از غزلهای خدا آوردهای
با همین لبخندِ شیرینی که درمان من است
بر سرِ دلهای بسیاری بلا آوردهای
داستانم را به مجنون گفتم و با خنده گفت:
این همه دیوانگی را از کجا آوردهای؟
ای غمِ شیرینِ تنهایی کجا با این شتاب؟
بیشتر در خانهام بنشین، صفا آوردهای
ای نسیمِ عشق، ممنونم که در زندانِ من
بار دیگر عطر گیسویی رها آوردهای
«سجاد سامانی»
به رغم سیلی امواج، صخرهوار بایست
در این مقابله، چون کوه استوار بایست!
خلافِ گوشهنشینان و عافیتطلبان
تو در میانهی میدان کارزار بایست!
نه مثل قایقِ فرسودهای کناره بگیر
نه مثل طفلِ هراسیدهای کنار بایست!
در این زمانهی بدنامِ ناجوانمردی
به نامِ نامیِ مردانِ روزگار بایست!
بس است اینکه به آه و به ناله در همه عمر
به انتظار«نشستی»، به انتظار «بایست»!
«سجاد سامانی»
کاری که با من کرد دنیا، داستان دارد..
شرحش نخواهم داد، اما داستان دارد..
مهتابِ من! هنگام دیدار تو فهمیدم
دیوانهبازیهای دریا داستان دارد..
عاشقشدن تنها به پیراهندریدن نیست
دلدادگیهای زلیخا داستان دارد..
مستی که در شهرِ خبرچینان تو را بوسید
امروز آسودهست، فردا داستان دارد..
عشقی که پنهان بود، در دنیا زبانزد شد
هر قصهگویی دیگر از ما داستان دارد..
«سجاد سامانی»