با منِ تنها غریبی، آشنای دیگران
کاش من هم لحظه‌ای بودم به جای دیگران

از همان روزی که دستان مرا کردی رها
برگِ پاییزم که می‌افتم به پای دیگران

در نگاهِ مردمِ دنیا اسیری ساده‌ام
در خیالِ خام خود فرمان‌روای دیگران

عاشقی یک‌سان اگر با کفر باشد کافرم
یا خدایم فرق دارد با خدای دیگران

زخم‌های کهنه‌ام تنها نه از لطف تو است
دست‌رنجِ روزگار است و دعای دیگران
«سجاد سامانی»