کوه باش و به پای زندگیات محکم و عاشق و جسور بایست
تو دماوندِ غرقِ در برفی، تو عروسی، میان تور بایست
خانه از ردِّ پات آکندهست، عِطر تو جابهجا پراکندهست
واژهها چیدهی سلیقهی توست، لابهلای همین سجور بایست
کودکت را یَل نبرد بِکِش، او زمین میخورد تو درد بِکِش
فقط از سینه آهِ سرد بِکش، مادری کن ببین و دور بایست
یک جهان روشنی ذخیرهی توست، ماه در چشمهای چیرهی توست
ازخودتردشدن خمیرهی توست، خسته هرچند، روبهنور بایست
در مرور امید و افسوسَت، رفتند جوجههای ققنوسَت
دلت آتش گرفته بدرقه کن، ولی آرام و پُرغرور بایست
مَخمَلِ صورتت حریر شده، چینِ موهات برفگیر شده
بیقراری ناگذیر شده، تو ولی همچنان صبور بایست
«آناهیتا آقابیگی»