کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محمدرضا نوری» ثبت شده است

و خدا خواست که تو خونِ خدا را بکشی

و خدا خواست که تو خونِ خدا را بکشی
دست بُردی که جنون را به تماشا بکشی

در ازل رفت که ای روحِ صمیمانه‌ی سبز
خوش‌ترین آینه‌ی سرخِ خدا را بکشی

ناله‌ی اهل حرم می‌رسد از عصرِ بلا
که شنیده‌ست که با رنگ صدا را بکشی؟

تو توانسته‌ای از دولتِ عشقی ازلی
با قلموی جنون نقشِ وفا را بکشی

تو هر آیینه از آیینِ محبت گفتی
آیت عشق شدی، آینه‌ها را بکشی
«محمدرضا نوری»

(تقدیمی به استاد محمود فرشچیان)

استاد محمود فرشچیان

محمدرضا نوری

و خدا خواست که تو خونِ خدا را بکشی

۲۷ مهر ۰۳ ، ۱۳:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

خیره شدیم مثل دو تا آشنا به هم

خیره شدیم مثل دو تا آشنا به هم
بار نخست بود که چشمانِ ما به هم..

من در پی خودم و تو در جست‌وجوی خویش
راهِ من و تو خورد ببین در کجا به هم

من تو،‌ تو من، چه ثانیه‌ی بی‌نهایتی
حیرت دمید صحبتِ آیینه‌ها به هم

از ترس این‌که واژه کند رَه‌زنی ز عشق
خیره شدیم ساکت و بی‌ادعا به هم

باری گذشت و دست‌فروشِ همان گذر
می‌گفت گفتند همه قصه را به هم

می‌گفت تا به حال ندیده شبیه ما 
خیره شوند ره‌گذران بی‌هوا به هم

یادت که هست کار به رسواشدن کشید؟
یک شهر خیره بود به ما، ما دو تا به هم

با شاخه‌اش درخت سوی ما اشاره کرد
گفتند کائنات از آن ماجرا به هم

باران گرفت، بوی خوشِ عاشقی وزید
این‌گونه شد که شد دل ما مبتلا به هم

حالا نخواه آخرِ شَه‌نامه را سیاه
حالا نزن قوائدِ این قصه را به هم

پا روی عشق‌مان مگذار، از خدا بترس
من بی‌تو می‌زنم به‌خدا با خدا به هم
«محمدرضا نوری»

خیره شدیم مثل دو تا آشنا به هم

محمدرضا نوری

۲۷ مهر ۰۳ ، ۱۳:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌