خیره شدیم مثل دو تا آشنا به هم
بار نخست بود که چشمانِ ما به هم..

من در پی خودم و تو در جست‌وجوی خویش
راهِ من و تو خورد ببین در کجا به هم

من تو،‌ تو من، چه ثانیه‌ی بی‌نهایتی
حیرت دمید صحبتِ آیینه‌ها به هم

از ترس این‌که واژه کند رَه‌زنی ز عشق
خیره شدیم ساکت و بی‌ادعا به هم

باری گذشت و دست‌فروشِ همان گذر
می‌گفت گفتند همه قصه را به هم

می‌گفت تا به حال ندیده شبیه ما 
خیره شوند ره‌گذران بی‌هوا به هم

یادت که هست کار به رسواشدن کشید؟
یک شهر خیره بود به ما، ما دو تا به هم

با شاخه‌اش درخت سوی ما اشاره کرد
گفتند کائنات از آن ماجرا به هم

باران گرفت، بوی خوشِ عاشقی وزید
این‌گونه شد که شد دل ما مبتلا به هم

حالا نخواه آخرِ شَه‌نامه را سیاه
حالا نزن قوائدِ این قصه را به هم

پا روی عشق‌مان مگذار، از خدا بترس
من بی‌تو می‌زنم به‌خدا با خدا به هم
«محمدرضا نوری»