و خدا خواست که تو خونِ خدا را بکشی
دست بُردی که جنون را به تماشا بکشی

در ازل رفت که ای روحِ صمیمانه‌ی سبز
خوش‌ترین آینه‌ی سرخِ خدا را بکشی

ناله‌ی اهل حرم می‌رسد از عصرِ بلا
که شنیده‌ست که با رنگ صدا را بکشی؟

تو توانسته‌ای از دولتِ عشقی ازلی
با قلموی جنون نقشِ وفا را بکشی

تو هر آیینه از آیینِ محبت گفتی
آیت عشق شدی، آینه‌ها را بکشی
«محمدرضا نوری»

(تقدیمی به استاد محمود فرشچیان)