ای زندگی بُگذر ولی معنای بودن باش
پیراهنِ تقدیرِ من! اندازهی من باش
ای عمر! مغرورانه میتازی به فرداها
حالِ خرابم را ببین، قدری فروتن باش
شبگریههایم را به لبخندِ سحر بسپار
در اوج تاریکی بیا آیات روشن باش
با خود سخنها گفتهام از راز خوشبختی
ای من! برای بیکسیهایم تو مأمن باش
عمریست خنجرخوردهی مهر رفیقانی
از دوستی دیگر مگو، اینبار دشمن باش
سنگِ محک شو بر عیارِ مرد و نامردی
با زخمهایت زندگی کن، باز هم زن باش
«نصیبا مرادی»