باور نمیکرد آنچه را میدید، دیدی؟
در کوه، باری، چشمهای رود، تَر بود
در مرگِ مردی چون تو گویا گریه میکرد
آخر غروبْ امروز خونآلودتر بود
باران نه، اشکِ ابرها میریخت آرام
مِه نه، که بغضِ مرگ جاری بود در کوه
ای آنکه بیاندوه رفتی، کُشت ما را
امروزهای بیکسی، انبوهِ اندوه
ایمان، امینِ خانهزادِ چشمهایت
از روزهای پیشِرو بیبیم بودی
در جنگِ با فرعونیان، موسایِ عمران
در جنگِ با نمرود، ابراهیم بودی
چشم و چراغِ کشورِ ما بودی، آری
برگرد باز از برنگشتن دست بردار
ما بیتو تنهاییم و بُتهای فراوان
از راههای رفته برگرد ای تبردار
گفتیم برمیگردی از آتش دوباره
یک ایل را با این خیالْ آرام کردیم
گفتیم برمیگردی اما برنگشتی
دیروز را روزِ مبادا نام کردیم
«محمدحسین نجفی»