کمال‌گرام

متمایل به کمال

۳ مطلب با موضوع «شاعران :: محمدحسین نجفی» ثبت شده است

باور نمی‌کرد آنچه را می‌دید، دیدی؟

باور نمی‌کرد آنچه را می‌دید، دیدی؟
در کوه، باری، چشم‌های رود، تَر بود
در مرگِ مردی چون تو گویا گریه می‌کرد
آخر غروبْ امروز خون‌آلودتر بود

باران نه،‌ اشکِ ابرها می‌ریخت آرام
مِه نه، که بغضِ مرگ جاری بود در کوه
ای آن‌که بی‌اندوه رفتی، کُشت ما را
امروزهای بی‌کسی، انبوهِ اندوه

ایمان، امینِ خانه‌زادِ چشم‌هایت
از روزهای پیشِ‌رو بی‌بیم بودی
در جنگِ با فرعونیان، موسایِ عمران
در جنگِ با نمرود، ابراهیم بودی

چشم و چراغِ کشورِ ما بودی، آری
برگرد باز از برنگشتن دست بردار
ما بی‌تو تنهاییم و بُت‌های فراوان
از راه‌های رفته برگرد ای تبردار

گفتیم برمی‌گردی از آتش دوباره
یک ایل را با این خیالْ آرام کردیم
گفتیم برمی‌گردی اما برنگشتی
دیروز را روزِ مبادا نام کردیم
«محمدحسین نجفی»

باور نمی‌کرد آنچه را می‌دید دیدی؟

شهید سیدابراهیم رئیسی

محمدحسین نجفی

۰۳ خرداد ۰۳ ، ۰۹:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بالابلند و سبزه و ابروکمان بود

بالابلند و سبزه و ابروکمان بود
از ما نبود انگار از بهتران بود

خان خواستگارش بود اما او دلش
با سهراب -مردی مثل دریا بی‌کران- بود

مردی غیور از ایل قشقایی که چون رود
دار و ندار او فدای این و آن بود

مردی مبارز نه،‌ مسافر بود و یک عمر
تختش زمین بود و لحافش آسمان بود

از بخت بد اما به خانش داده بودند
آن هم چرا؟ تنها به این خاطر که خان بود

تقدیر او هم‌رنگِ خون شد، واژگون شد
امروز هم جشنِ حنابندان‌شان بود

سهراب عاشق بود و او را جشنِ امروز
جشنِ حنابندان نگو،‌ عاشق‌کشان بود

بانگِ دُهُل می‌آمد و طاقت نیاورد
برنوبه‌دوش آمد، سوار مادیان بود

سهراب یک‌سو، لشکر خان سوی دیگر
پای نبردی نابرابر در میان بود

بانگ دهل خوابید تنها ساعتی بعد
از سیله و پیشانیِ خان خون روان بود

آن دورها هم مادیانِ بی‌سواری
می‌رفت و این پایانِ بازِ داستان بود
«محمدحسین نجفی»

بالابلند و سبزه و ابروکمان بود

محمدحسین نجفی

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از حدود بیست و چهار پنج سالِ آزگار

از حدود بیست‌وچهار-پنج سالِ آزگار
می‌رود به قطعه‌ی دوازده، ردیف چهار

پیرمرد عاشقی که سال‌هاست زائر است
پنج‌شنبه‌های سال‌نامه‌های بی‌بهار

یاد چهارشنبه‌ای که عاشقت شدم به‌خیر
در مسیر کوچه‌های توپ‌خانه-لاله‌زار

بعد سال‌ها هنوز ز خاطرم نرفته است
طعم چای دبشِ قهوه‌خانه‌های پامنار

خوب شد دوباره آمدم، دلم گرفته بود
باز هم قدم زدم کنار تو، همین مزار

توی خانه هم مدام با تو حرف می‌زنم
پای آن گلِ محمدی، کنار آن انار

پیرمردِ قصه گریه می‌کند که ناگهان
زار می‌زند کلاغِ بی‌قرار، زار زار

خلوتش به هم که می‌خورد، بلند می‌شود
کم‌کم از کنار قبر همسرش چه بی‌قرار

یک دو هفته می‌شود که سر نمی‌زند ولی
پیرمردِ عاشقی که قطعه‌ی دویست‌وچهار
«محمدحسین نجفی»

از حدود بیست و چهار پنج سالِ آزگار

محمدحسین نجفی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌