بالابلند و سبزه و ابروکمان بود
از ما نبود انگار از بهتران بود

خان خواستگارش بود اما او دلش
با سهراب -مردی مثل دریا بی‌کران- بود

مردی غیور از ایل قشقایی که چون رود
دار و ندار او فدای این و آن بود

مردی مبارز نه،‌ مسافر بود و یک عمر
تختش زمین بود و لحافش آسمان بود

از بخت بد اما به خانش داده بودند
آن هم چرا؟ تنها به این خاطر که خان بود

تقدیر او هم‌رنگِ خون شد، واژگون شد
امروز هم جشنِ حنابندان‌شان بود

سهراب عاشق بود و او را جشنِ امروز
جشنِ حنابندان نگو،‌ عاشق‌کشان بود

بانگِ دُهُل می‌آمد و طاقت نیاورد
برنوبه‌دوش آمد، سوار مادیان بود

سهراب یک‌سو، لشکر خان سوی دیگر
پای نبردی نابرابر در میان بود

بانگ دهل خوابید تنها ساعتی بعد
از سیله و پیشانیِ خان خون روان بود

آن دورها هم مادیانِ بی‌سواری
می‌رفت و این پایانِ بازِ داستان بود
«محمدحسین نجفی»