از حدود بیست‌وچهار-پنج سالِ آزگار
می‌رود به قطعه‌ی دوازده، ردیف چهار

پیرمرد عاشقی که سال‌هاست زائر است
پنج‌شنبه‌های سال‌نامه‌های بی‌بهار

یاد چهارشنبه‌ای که عاشقت شدم به‌خیر
در مسیر کوچه‌های توپ‌خانه-لاله‌زار

بعد سال‌ها هنوز ز خاطرم نرفته است
طعم چای دبشِ قهوه‌خانه‌های پامنار

خوب شد دوباره آمدم، دلم گرفته بود
باز هم قدم زدم کنار تو، همین مزار

توی خانه هم مدام با تو حرف می‌زنم
پای آن گلِ محمدی، کنار آن انار

پیرمردِ قصه گریه می‌کند که ناگهان
زار می‌زند کلاغِ بی‌قرار، زار زار

خلوتش به هم که می‌خورد، بلند می‌شود
کم‌کم از کنار قبر همسرش چه بی‌قرار

یک دو هفته می‌شود که سر نمی‌زند ولی
پیرمردِ عاشقی که قطعه‌ی دویست‌وچهار
«محمدحسین نجفی»