کمال‌گرام

متمایل به کمال

۳ مطلب با موضوع «شاعران :: انسیه‌سادات هاشمی» ثبت شده است

مثل پیروزی نبردی سخت، مثل پایانِ خوبِ سالی بد

مثل پیروزی نبردی سخت، مثل پایانِ خوبِ سالی بد
خستگی‌های بی‌کسی در رفت، فاتحانه جنابِ عشق آمد

از اسیران خود سوایَم کرد،‌ ریخت از ابتدا بنایَم کرد
شاه‌بانوی قصه‌هایَم کرد، کارم افتاده دستِ کاربلد

وای از آن خنده‌های بانمکش،‌ شیطنت‌های ناب و بی‌کَلکش
دل‌بری‌های ریز و کم‌کَمکش، کار من ساخته‌ست صددرصد

تپقش عمدی و فریبنده، می‌نشیند به دل همانندِ
لکنتِ بچه‌های یک‌دنده، بر سرِ «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ»

من پر از های و هوی سرگردان، او پر از شور و شوق بی‌پایان
من شبیه شلوغی تهران، او شبیه شلوغی مشهد

حالِ قلبم که خوب مُضطر شد، شب قدری دوا میسر شد
عاقبت حرف حرف مادر شد، گفته بود از علی بگیر مدد

ای تبِ گُرگرفته در جانم، باز آتش بزن بسوزانم
من چه مرگم شده نمی‌دانم، عشق! عقلم نمی‌دهد به تو قد

باز خندید قندِ من افتاد، چشم‌های تو کار دستم داد
عشق پیروزی‌ات مبارک باد، دل ما را ببر به حبس ابد
«انسیه‌سادات هاشمی»

انسیه‌سادات هاشمی

عاشقانه

مثل پیروزی نبردی سخت مثل پایانِ خوبِ سالی بد

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

دقیقاً ساعتی پیش از غروبِ روزِ آخر بود

دقیقاً ساعتی پیش از غروبِ روزِ آخر بود
هوا ابری و تو بارانی و چشمانِ من تر بود

به جای دستِ من در دست‌های تو تفنگی سرد
به جای دستِ تو در دستِ من سرمای آذر بود

به هم دستانِ خود را از خجالت می‌فشردم سخت
برای گفتنِ حرفی که از صبرم فراتر بود

اگر می‌گفتم آن را ضامنِ بغضم رها می‌شد
و از طوفانِ ترکش‌های آن قلبِ تو پرپر بود

نگفتم سر به زیر انداختم آن روزها، آخر
جدایی‌ها در اوجِ عاشقی رزقی مقدّر بود

صلاحت بود چشمانت به چشمی دل نبندد
آه نگاهم چکمه‌هایت را به جای چشمت از بر بود

خطر کردم، سرم را اندکی بالاتر آوردم
ترازِ تشنگی در چشمانِ ما برابر بود

نگاهم کردی و در لحظه‌ای بستی به رگبارم
دلم یک زخمیِ تنها و چشمانت دو لشکر بود

دلم لرزید لبخندی به لب‌هایم نشست و بعد
وداعت، خنده‌ام را بر لبانم کشت، خنجر بود

دلم می‌خواست می‌گفتم بمان تا آخرِ هفته
قرارِ جشن‌مان جمعه شبِ میلادِ حیدر بود

به من گفتی که بادمجان بم آفت ندارد که
ولی حرفِ نگاهِ خیس تو به چیز دیگر بود

اذان گفتند، گفتی راهی والفجر خواهی شد
اذان بود و از آن‌رو رمزمان الله اکبر بود

تو رفتی و اذان غم‌گین‌تر از هرروز اشهد گفت
حکایت همچنان باقی ولی پایانِ دفتر بود

پس از تو هر اذان شش بار با من از تو می‌گوید
تو حتی انتخابِ رمزهایت نیز محشر بود
«انسیه‌سادات هاشمی»

انسیه‌سادات هاشمی

دقیقاً ساعتی پیش از غروبِ روزِ آخر بود

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سرزده آمد به مهمانی، همانی که زمانی..

سرزده آمد به مهمانی، همانی که زمانی..
دست‌پاچه می‌شوم از این ورود ناگهانی

خسته‌ی راه است و تنها آمده چُرتی بخوابد
من غبارآلود، در پیراهنِ خانه‌تکانی

مادرم راه اتاقم را نشانش می‌دهد، من
مضطرب از هرچه دارد در اتاق من نشانی

می‌نشینم گوشه‌ای از آش‌پزخانه هراسان
امشب از دل‌شوره‌ها تا صبح دارم داستانی

وای آن نقاشی چسبیده بر در را نبینی
آه! آن تک‌بیت‌های روی میزم را نخوانی

آن پرِ لای کتاب حافظ، آن فال مکرر
آن نشان لای قرآن، خطِ دورِ «لن ترانی»

صفحه‌ی آهنگِ محبوبش، که می‌گفتم ندارم
وای.. وای از «یاد ایامی که در گلشن فغانی..»

نه، تو را جانِ همان که دوستش داری کمد را
وا نکن، آن نامه‌ها و شعرهای امتحانی

نامه‌های خط‌خطی با تمبرهای عاشقانه
شعرهایی با ردیفِ شک‌برانگیزِ «فلانی»

غرق در فکرم، اذان صبح می‌گویند، ای وای!
جانمازم! آن دعایی که.. نمی‌خواهم بدانی!
«انسیه‌سادات هاشمی»
 

انسیه‌سادات هاشمی

خواستگار

سرزده آمد به مهمانی همانی که زمانی..

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌