دقیقاً ساعتی پیش از غروبِ روزِ آخر بود
هوا ابری و تو بارانی و چشمانِ من تر بود
به جای دستِ من در دستهای تو تفنگی سرد
به جای دستِ تو در دستِ من سرمای آذر بود
به هم دستانِ خود را از خجالت میفشردم سخت
برای گفتنِ حرفی که از صبرم فراتر بود
اگر میگفتم آن را ضامنِ بغضم رها میشد
و از طوفانِ ترکشهای آن قلبِ تو پرپر بود
نگفتم سر به زیر انداختم آن روزها، آخر
جداییها در اوجِ عاشقی رزقی مقدّر بود
صلاحت بود چشمانت به چشمی دل نبندد
آه نگاهم چکمههایت را به جای چشمت از بر بود
خطر کردم، سرم را اندکی بالاتر آوردم
ترازِ تشنگی در چشمانِ ما برابر بود
نگاهم کردی و در لحظهای بستی به رگبارم
دلم یک زخمیِ تنها و چشمانت دو لشکر بود
دلم لرزید لبخندی به لبهایم نشست و بعد
وداعت، خندهام را بر لبانم کشت، خنجر بود
دلم میخواست میگفتم بمان تا آخرِ هفته
قرارِ جشنمان جمعه شبِ میلادِ حیدر بود
به من گفتی که بادمجان بم آفت ندارد که
ولی حرفِ نگاهِ خیس تو به چیز دیگر بود
اذان گفتند، گفتی راهی والفجر خواهی شد
اذان بود و از آنرو رمزمان الله اکبر بود
تو رفتی و اذان غمگینتر از هرروز اشهد گفت
حکایت همچنان باقی ولی پایانِ دفتر بود
پس از تو هر اذان شش بار با من از تو میگوید
تو حتی انتخابِ رمزهایت نیز محشر بود
«انسیهسادات هاشمی»