مثل پیروزی نبردی سخت، مثل پایانِ خوبِ سالی بد
خستگی‌های بی‌کسی در رفت، فاتحانه جنابِ عشق آمد

از اسیران خود سوایَم کرد،‌ ریخت از ابتدا بنایَم کرد
شاه‌بانوی قصه‌هایَم کرد، کارم افتاده دستِ کاربلد

وای از آن خنده‌های بانمکش،‌ شیطنت‌های ناب و بی‌کَلکش
دل‌بری‌های ریز و کم‌کَمکش، کار من ساخته‌ست صددرصد

تپقش عمدی و فریبنده، می‌نشیند به دل همانندِ
لکنتِ بچه‌های یک‌دنده، بر سرِ «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ»

من پر از های و هوی سرگردان، او پر از شور و شوق بی‌پایان
من شبیه شلوغی تهران، او شبیه شلوغی مشهد

حالِ قلبم که خوب مُضطر شد، شب قدری دوا میسر شد
عاقبت حرف حرف مادر شد، گفته بود از علی بگیر مدد

ای تبِ گُرگرفته در جانم، باز آتش بزن بسوزانم
من چه مرگم شده نمی‌دانم، عشق! عقلم نمی‌دهد به تو قد

باز خندید قندِ من افتاد، چشم‌های تو کار دستم داد
عشق پیروزی‌ات مبارک باد، دل ما را ببر به حبس ابد
«انسیه‌سادات هاشمی»