کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲۴ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۳ ثبت شده است

اندوهِ جهان چیست؟ تویی داغِ یگانه

اندوهِ جهان چیست؟ تویی داغِ یگانه
دل‌سوختگان را چه به اندوه زمانه؟

 بر شانه بی‌افشان و مزن شانه به مویت
بگذار حسادت بکند شانه به شانه

زخمِ تبرت مانده ولی جای شکایت
شادم که نگه داشته‌ام از تو نشانه

از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد
این تازه‌مسلمان‌شده با کُفر میانه

بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم
سخت است غم عشق درآید به ترانه
«سجاد سامانی»

اندوهِ جهان چیست؟ تویی داغِ یگانه

سجاد سامانی

شانه

۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سَر و بَر را

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر
تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضَیَغمِ نَر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
مِی نوشم و با وی بکنم چاره شر را

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بنِ تاک و خداوند
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
«ایرج میرزا»

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

ایرج‌میرزا

۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آن یار که عهدِ دوستاری بشکست

آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
می‌رفت و مَنَش گرفته دامان در دست

می‌گفت دگرباره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
«سعدی»

آن یار که عهدِ دوستاری بشکست

سعدی

۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۷:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

در دیده به جای خواب آب است مرا

در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی
ای بی‌خبران چه جای خواب است مرا؟
«ابوسعید ابوالخیر»

ابوسعید ابوالخیر

در دیده به جای خواب آب است مرا

۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۷:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ای روی تو مِهرِ عالم‌آرایِ همه

ای روی تو مِهرِ عالم‌آرایِ همه
وصلِ تو شب‌وروز تمنای همه

گر با دگران بِه ز منی، وای به من
ور با همه‌کس هم‌چو منی، وایِ همه
«ابوسعید ابوالخیر»

ابوسعید ابوالخیر

ای روی تو مِهرِ عالم‌آرایِ همه

۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۸:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شنیدم که دارای فرخ‌تبار

شنیدم که دارای فرخ‌تبار
ز لشکر جدا مانْد روزِ شکار

دوان آمَدَش گله‌بانی به پیش
به دل گفت دارای فرخنده‌کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمانِ کیانی به زه راست کرد
به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبانِ شَه پرورم
به خدمت بدین مَرغ‌زار اندرم

مَلِک را دلِ رفته آمد به جای
بخندید و گفت: ای نکوهیده‌رای

تو را یاوری کرد فرخ‌سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت:
نصیحت ز مُنعم نباید نَهفت

نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مِه‌تری شرطِ زیست
که هر کِه‌تری را بدانی که کیست

مرا بارها در حَضَر دیده‌ای
ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیش‌باز
نمی‌دانیَم از بداندیش باز

توانم من ای نامور شهریار
که اسبی برون آرَم از صد هزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای
تو هم گله‌ی خویش باری، بپای

در آن تخت و مُلک از خلل غم بود
که تدبیر شاه از شُبان کم بود
***
تو کی بشنوی ناله‌ی دادخواه
به کیوان بَرت کِله‌ی خواب‌گاه؟

چنان خُسْبْ کآید فغانت به گوش
اگر دادخواهی برآرَد خُروش

که نالد ز ظالم که در دور توست
که هر جور کاو می‌کند جور توست

نه سگ دامن کاروانی درید
که دهقانِ نادان که سگ پرورید

دِلیر آمدی سعدیا در سَخُن
چو تیغت به دست است فتحی بکن

بگو آن‌چه دانی، که حق گفته به
نه رشوت‌ستانی و نه عشوه ده

طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی
طمع بُگسِل و هرچه دانی بگوی
«سعدی»
 

حکایت

سعدی

شنیدم که دارای فرخ‌تبار

۲۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بنالید درویشی از ضعف حال

بنالید درویشی از ضعف حال
بَرِ تندرویی، خداوندِ مال

نه دینار دادَش سیه‌دل نه دانگ
بر او زد به سر باری از طیر بانگ

دلِ سائل از جُور او خون گرفت
سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت

توان‌گر ترش‌روی، باری، چراست؟
مگر می‌نترسد ز تلخی خواست؟

بفرمود کوته‌نظر تا غلام
بَرَندش به خواری و زجرِ تمام

به ناکردنِ شُکرِ پروردگار
شنیدم که برگشت از او روزگار

بزرگیش سر در تباهی نهاد
عطارد قلم در سیاهی نهاد

شِقاوت برهنه نشاندش چو سیر
نه بارش رها کرد و نه بارگیر

فِشاندش قضا بر سر از فاقه خاک
مشعبدصفت‌کیسه و دستِ پاک

سراپای حالش دگرگونه گشت
بر این ماجرا مدتی بر گذشت

غلامش به دستِ کریمی فِتاد
توان‌گر دل و دست و روشن‌نهاد

به دیدارِ مسکینِ آشفته‌حال
چنان شاد بودی که مسکین به مال

شبان‌گَه یکی بر درش لقمه جُست
ز سختی کشیدن قدم‌هاش سُست

بفرمود صاحب‌نظر بنده را
که خشنود کن مردِ درمانده را

چو نزدیک بُردش ز خوان بَهره‌ای
برآورد بی‌خویش‌تَن نعره‌ای

شکسته‌دل آمد بَرِ خواجه باز
عیان کرده اشکش به دیباجه راز

بپرسید سالارِ فرخنده‌خوی
که اَشکَت ز جورِ که آمد به روی؟

بگفت اندرونم بشورید سخت
بر احوال این پیرِ شوریده بخت

که مملوکِ وی بودم اندر قدیم
خداوندِ املاک و اسباب و سیم

چو کوتاه شد دستش از عِز و ناز
کُنَد دستِ خواهش به درها دراز

بخندید و گفت ای پسر! جُور نیست
ستم بر کَس از گَردشِ دُور نیست

نه آن تندروی است بازارگان
که بردی سَر از کِبر بر آسمان؟

من آنم که آن روزم از در برانْد
به روزِ مَنَش دُور گیتی نشاند

نِگه کرد باز آسمان سوی من
فرو شُست گَردِ غم از روی من

خدای ار به حکمت ببندد دری
گُشاید به فضل و کرم دیگری

بسا مفلسِ بی‌نوا سیر شُد
بسا کارِ منعم زبر-زیر شد
«سعدی»

بنالید درویشی از ضعف حال

حکایت

سعدی

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۶:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی. باری پدر به کراهت و استحقار در او نظر می‌کرد.
پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر!کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مِه‌تر به قیمت بِه‌تر.
الشاةُ نَظیفَةٌ وَ الفیلُ جیفَةٌ.

اقلُّ جِبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ
لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه

اسبِ تازی و گر ضعیف بُوَد
هم‌چنان از طویله‌ای خر بِه

پدر بخندید و ارکان دولت بپسندیدند و برادران به جان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی
باشد که پلنگِ خفته باشد

شنیدم که مَلک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند، اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود
گفت:

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری

کان‌که جَنگ آرَد، به خون خویش بازی می‌کند
روز میدان و آن که بُگریزد به خونِ لشکری

این بگفت و بر سپاهِ دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیشِ پدر آمد، زمینِ خدمت ببوسید و گفت:

ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغرمیان به کار آید
روز میدان، نه گاوِ پرواری

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه‌ی زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تَهوُّر زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. مَلک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولی‌عهد خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غُرفه بدید. دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند.

کس نیاید به زیر سایه‌ی بوم
ور همای از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخوانْد و گوش‌مالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست، که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

نیم‌نانی گر خورَد مردِ خدا
بذل درویشان کُند نیمی دگر

مُلکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
«سعدی»

حکایت

سعدی

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۵:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی
گفت: جرم راه‌رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟

گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خواب‌گاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت: مِیْ بسیار خوردی، زان چنین بی‌خود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حَد زَنَد هُشیارمردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
«پروین اعتصامی»

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مستی

پروین اعتصامی

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۹:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

اوّل به وفا میِ وصالم در داد

اوّل به وفا میِ وصالم در داد
چون مست شدم جام جفا را سر داد

پُر آب دو دیده و پُر از آتشْ دل
خاکِ رهِ او شدم به بادم بر داد
«حافظ»

اوّل به وفا میِ وصالم در داد

حافظ

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۸:۲۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌