پیازِ نصف‌شده،‌ بغضِ آش‌پزخانه
و اشکِ رنده‌ی تیزِ هزاردندانه

لباس‌شویی و دل‌شوره‌های معمولش
که باز کف به لب آورده است دیوانه

سکوتِ تلویزیون در سیاهی مطلق
به‌شب‌رسیدنِ یک صبح، ناامیدانه..

برنج نامِ همان گریه‌ی رسوب‌شده است
که خورده است پلوپز از آن دو پیمانه

صدای زنگِ درِ نیمه‌بازِ یخچال و..
زنی که یخ زده بر میز، دست‌برچانه

نشسته است پریشان، فقط می‌اندیشد
به تارِ موی سپیدِ نشسته‌برشانه

به دخترانگی و آشنایی‌اش با خویش
چقدر آینه با او شده است بی‌گانه

به این‌که دورِ خودش پیله بافته
او که تمامِ عمر صدایش زده‌اند پروانه

به آزمایش نازایی‌اش که هر هفته
جواب می‌شود از بارگاهِ رایانه

صدای چرخش بغضِ کلید را در قفل..
شنید و اشکِ خودش را نشاند، دزدانه

رسید شوهرش از راه، شاخه‌گل‌دردست
و عطرِ خنده دوباره شکفت در خانه
«میثم داوودی»