از من گرفته حافظِ شیرین‌سخن تو را
آورده در کنایه به صد فوت و فن تو را

مقصودش از شهود و شراب و شکر تویی
پیچیده بین واژه، شکن در شکن تو را

ای یوسفِ رهاشده در سرنوشتِ من
گم کرده‌ام حوالیِ این پیرُهَن تو را

پروردگار در شبِ مهمانیِ ازل
بخشید با نهایتِ لطفش به من تو را

آن‌گاه در تجلیِ کثرت روانه کرد
در آب و سنگ و برگ و درخت و چمن تو را

گنجشک‌ها به لهجه‌ی پاییزی غلیظ
فریاد می‌زنند به صدها دهن تو را

تنها نه در تمامیِ ذرّاتِ کائنات
می‌جویم از تمامی این مرد و زن تو را

من با تو زنده بودم و من با تو زنده‌ام
من یافتم در آینه‌ی خویش‌تن تو را
«پاییز رحیمی»