کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از من گرفته حافظِ شیرین‌سخن تو را» ثبت شده است

نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم

نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌هایِ غریبانه قِصه پردازم

به یادِ یار و دیار آن چُنان بِگِریَم زار
که از جهان رَه‌ورسمِ سفر براندازم

من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریب
مُهَیمَنا به رفیقانِ خود رَسان بازم

خدای را مددی ای رفیقِ رَه! تا من
به کویِ مِی‌کده دیگر عَلَم برافرازم

خِرَد ز پیریِ من کِی حساب برگیرد؟
که باز با صَنَمی طفل، عشق می‌بازم

بجز صَبا و شِمالم نمی‌شناسد کَس
عزیز من، که به جز باد نیست دَمسازم

هوایِ منزل یار، آب زندگانیِ ماست
صبا بیار نسیمی ز خاکِ شیرازم

سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم؟ خانگی‌ست غَمّازَم

ز چَنگِ زُهره شنیدم که صبح‌دم می‌گفت
غلامِ حافظِ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آوازم
«حافظ»

از من گرفته حافظِ شیرین‌سخن تو را

نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم

۲۰ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از من گرفته حافظِ شیرین‌سخن تو را

از من گرفته حافظِ شیرین‌سخن تو را
آورده در کنایه به صد فوت و فن تو را

مقصودش از شهود و شراب و شکر تویی
پیچیده بین واژه، شکن در شکن تو را

ای یوسفِ رهاشده در سرنوشتِ من
گم کرده‌ام حوالیِ این پیرُهَن تو را

پروردگار در شبِ مهمانیِ ازل
بخشید با نهایتِ لطفش به من تو را

آن‌گاه در تجلیِ کثرت روانه کرد
در آب و سنگ و برگ و درخت و چمن تو را

گنجشک‌ها به لهجه‌ی پاییزی غلیظ
فریاد می‌زنند به صدها دهن تو را

تنها نه در تمامیِ ذرّاتِ کائنات
می‌جویم از تمامی این مرد و زن تو را

من با تو زنده بودم و من با تو زنده‌ام
من یافتم در آینه‌ی خویش‌تن تو را
«پاییز رحیمی»

از من گرفته حافظِ شیرین‌سخن تو را

پاییز رحیمی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌