قدیمی و شکننده، علاقهمند به هم
دو تا پیالهی گلسُرخ، میخورند به هم
دلِ شکسته گلِ سرخِ کاسهی چینیست
که سخت میشود آن را شکستهبند به هم
دو همسکوت، دو همچشم از دو شیشهی تار
دو قابِ عکسِ قدیمی که زل زدند به هم
عجیب نیست بیوفتد گذار مِهر به ماه
مباد آنکه گذارِ دو خودپسند به هم
دو لب، دو لولیِ آشفته را بگیر اسیر
بدون فکر دو دیوانه را ببند به هم
من و تو را چه به حرف و حدیث مردمِ شهر
چه گفتند ز ما غیرِ نیشخند به هم؟
تو روزِ اولِ تیری و من شبِ یلدا
چقدر آمدهاند این دو قدبلند به هم
«آرزو سبزوار قهفرخی»