شَتَک بر سینه‌ی آفاق زد زین پیش‌تر خون دلیرانت
اگر‌ ای جوهرِ تیغِ تو سرخ از عشق می‌خوانند ایرانت

چو شیری یال‌ها افشانده مابینِ دو شط لم داده‌ای آرام
به چشمِ هرزه‌کفتارانِ هار نرّ و ماده بد اَنیرانت

بزرگا بیشه‌ی جولانِ شیرانِ تو و آبِشخورِ کارون
بزرگا‌تر حریمِ تشنه‌لب خیلِ شهیدانِ تو شیرانت

چنان چون پیکری تَف‌دیده زیر آفتاب افتاده تا مشرق
یکی نقشی‌ست خود گسترده بر نطع نمک فرش کویرانت

به چشمم کعبه و کانون دیگر طابران و طوس تو دارد
که چون من بی‌پناهانِ تو خرسندند با حج فقیرانت

جبین بر خاکِ محرابِ تو ساییدند و سر بر آسمان سودند
الا‌ای رشته‌ی تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت

مگر از تخت جمشیدت ستون وز بیستونت سقفِ افسانه‌ست
که سر در ابرت‌ای اسطوره‌گونِ میهن نخواهم دید ویرانت
«علی‌رضا رجب‌علی‌زاده»