دو عدد پیاز و سهحبّه سیر و... اجاق او هیجان نداشت
زنِ خانهدارِ شکستهای که برای گریه زمان نداشت
سرِ دارِ قالیِ خود گریست، به خود آمد: این زنِ خسته کیست؟
که هنوز اگرچه به سنِ بیست نرسیده، بخت جوان نداشت
شب و زمهریر کویری و تبِ عشق موسم پیری و...
زن شعرهای مشیری و... خبر از دل اَخَوان نداشت!
نه دمی غزل، نه لبی به ساز، غمِ خسته با دل من بساز!
دلِ من الههی کوچکی که برای جلوه بنان نداشت
نِیِ دخترانِ شبانیام، که دمی به لب بنشانیام
به تنم دمید و دمان نشد، به لبم رسید و دهان نداشت
منم آن صدا که اثیریام، قمرالملوکِ وزیریام!
که همیشه غرقِ ترانه شد، که گلوی مرثیهخوان نداشت!
«آرزو سبزوار قَهفرخی»