بیا تا بنگریم اندیشه‌ی مردانِ میدان را
بیا تا بشنویم آوازِ سرخِ سربداران را

هزاران راهِ نارفته، هزاران قله رویارو
گواهی می‌دهد آیه‌به‌آیه عهد و پیمان را

کسی که بال بگشاید که رهْ هموار بنماید
به آغوشش کشیده طعنه‌های تندِ توفان را

میانِ جنگلِ انبوه، پرواز و مِه و باران
خیال‌انگیز معنا می‌کند معراجِ انسان را

همیشه ماجرای غیرتِ تاریخ، تکراری‌ست
رقم خواهد زد ابراهیم،‌ تقدیرِ گلستان را

اجل گاهی به زانو در می‌آید از شُکوهِ عشق
به آتش می‌کِشد پروانه بی‌پروا دل و جان را

پس از هفت آسمان در آسمانِ هشتمِ غربت
به چشمِ خویش دیده خادمی، شاهِ خراسان را
«نصیبا مرادی»