به گرمی غنچهها را مینوازد، مثل فرزندش
پر از مهر و طراوت آفرید او را خداوندش
هوای خانه پاکیزهست در این شهر آلوده
هوای خانه را پاکیزه کرده دود اسفندش
کبوترهایی از نخ جان گرفته با گرههایش
گلیم بافته از آسمان دست هنرمندش
خدایا کاش مادر بیخبر از دردهایم بود
که با هر اتفاق تلخ بالا میرود قندش
دوباره پنجره یخ بسته، میکوبد به در طوفان
خزان پشت در است و همچنان سبز است لبخندش
صداقت را نشانم داده از آیینهها بهتر
که قولش قول و حرفش حرف و سوگند است سوگندش
گذشت از اشتباهاتم شبیه جویبار از سنگ
اگر گاهی نبود اخلاق و رفتارم خوشایندش
به من گفته مبادا مرگ بیدارت کند از خواب
به یاد چشم خوابآلود من ماندهست این پندش
«شهاب مهری»