آیینه‌ای انگار با من گفت‌وگو می‌کرد
وقتی مرا با چشم‌هایش روبه‌رو می‌کرد

گاهی نگاهِ ابری‌اش یک آسمان غم داشت
اما نمی‌بارید، حفظِ آب‌رو می‌کرد

می‌گفت گرد و خاک غم می‌آورد با خود
قلب مرا هم مثل خانه، رُفت‌ورو می‌کرد

هر عید پیراهن برایم می‌خرید اما
زخمِ لباس کهنه‌ی خود را رفو می‌کرد

عطر نماز صبح او تا آسمان می‌رفت
گل‌های سرخ چادرش را ماه بو می‌کرد

با حرف‌هایش سنگ حتی منقلب می‌شد
او چشمه بود و با لطفافت گفت‌وگو می‌کرد

هر وقت املایم غلط‌های زیادی داشت
با اشک‌هایش دفترم را شست‌وشو می‌کرد

مادر اگر یک روز بر می‌آمد از دستش
چین و چروکِ چهره‌ام را هم اتو می‌کرد

رویای او این بود مردِ عاشقی باشم
ای کاش چیز دیگری را آرزو می‌کرد
«شهاب مهری»