کمال‌گرام

متمایل به کمال

۳ مطلب با موضوع «شاعران :: یوسف‌علی میرشکاک» ثبت شده است

تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو

تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو
ببین باقی است روی لحظه‌هایم جای پای تو

اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو می‌گردم
چرا دست از سر من بر نمی‌دارد هوای تو

صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغِ شقایق‌هاست آوازم برای تو

تو را من با تمامِ انتظارم جست‌وجو کردم
کدامین جاده امشب می‌گذارد سر به پای تو؟

نشانِ خانه‌ات را از تمامِ شهر پرسیدم
مگر آن‌سوتر است از این تمدن روستای تو؟
«یوسف‌علی میرشکاک»

امام زمان (عج)

انتظار

تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو

یوسف‌علی میرشکاک

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ما عشق می‌ورزیم، پس جاودان هستیم

ما عشق می‌ورزیم، پس جاودان هستیم
در زیرِ بارِ‌تن بر بامِ جان هستیم

دوریم و می‌دانیم راهِ رسیدن نیست
اما به سوی هم رودِ روان هستیم

بر نَطعِ تاریکی، زندانیِ خاکیم
فکرِ شبی روشن، در آسمان هستیم

نه نه قفس داریم، حتی نفس
اما آزاد اگر باشیم بی‌آشیان هستیم

هرشب در آیینه،‌ می‌بینی از نزدیک
پیغامِ دردم را، آیا همان هستیم؟

من نیز می‌بینم در دودِ این سیگار
پیغامِ تلخت را، تا کی جوان هستیم؟

نزدیک‌تر از ما پیدا نخواهد شد
همسایه هم‌چون چشم، از خود نهان هستیم

از خود نمی‌پرسیم تا چند یا تا کی
همسایه می‌مانیم،‌ تا هم‌عنان هستیم؟

بدرود تا دیدار در باغِ بی‌جنبش
آن‌جا که بی‌پاییز در مهرگان هستیم

آن‌جا که نامی نیست، صبحی و شامی نیست
خود میهمانِ خود، خود میزبان هستیم

عشقیم و فرسودن در ما ندارد راه
ما داستانی نو، از باستان هستیم
«یوسف‌علی میرشکاک»
 

ما عشق می‌ورزیم پس جاودان هستیم

یوسف‌علی میرشکاک

۲۵ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گفتی از اتفاقی که تازه‌ست، از کُهَن‌داستانِ جهان؛ عشق

گفتی از اتفاقی که تازه‌ست، از کُهَن‌داستانِ جهان، عشق
اتفاقی که همواره بوده‌است، باستانی‌ترین داستان عشق

جز همین داستان هرچه خواندم، رنگ نیرنگ و بیهودگی داشت
رنگ‌ها را گرفت و به من داد، رنجِ بیرنگیِ جاودان، عشق

من زمین تھی‌دست بودم، از گران‌باری و تیرگی مست
روشنم کرد و پروازم آموخت، برد آن‌سوتر از آسمان، عشق

پهن‌دشتِ شگرف بهشت است وسعت تنگنایی که دارد
لامکان است جایی که دارد، درنگنجد به شرح و بیان عشق

در همه نیستی سوی عشق است، سربه‌سر هستی‌ام نیستی باد
بی‌کران‌هستی از نیستی زاد، پس چه ترسم من از بی‌کران‌عشق

عاشقی گر بدانی چه چیزی‌ست، هر دو گیتی به چشمت پشیزی‌ست
هر دَمت چون خدا رستخیزی‌ست، می‌شناسی خدا را؟ همان عشق

عاشقی کیمیای وجود است، جسم و جان عشق را در سجود است
عشق بنیانِ بود و نبود است، کفر و دین، آشکار و نهان، عشق

عشق کرده‌ست این نغمه را ساز، دیده پایان ره را در آغاز
درکشیده‌ست و درمی‌کشد باز، از مِی خویش رَطلِ گران عشق

سِر هستی تویی گر نباشی، پا توان بود اگر سر نباشی
فقر باشی توان‌گر نباشی، تا کُند فارغت زین و آن، عشق

تا مرا بر زمین مُرده دیدی، از فراسوی هستی رسیدی
روح در قالبِ من دمیدی، آه ای مادرِ مهربان، عشق
«یوسف‌علی میرشکاک»
 

گفتی از اتفاقی که تازه‌ست از کُهَن‌داستانِ جهان؛ عشق

یوسف‌علی میرشکاک

۲۵ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌