ما عشق می‌ورزیم، پس جاودان هستیم
در زیرِ بارِ‌تن بر بامِ جان هستیم

دوریم و می‌دانیم راهِ رسیدن نیست
اما به سوی هم رودِ روان هستیم

بر نَطعِ تاریکی، زندانیِ خاکیم
فکرِ شبی روشن، در آسمان هستیم

نه نه قفس داریم، حتی نفس
اما آزاد اگر باشیم بی‌آشیان هستیم

هرشب در آیینه،‌ می‌بینی از نزدیک
پیغامِ دردم را، آیا همان هستیم؟

من نیز می‌بینم در دودِ این سیگار
پیغامِ تلخت را، تا کی جوان هستیم؟

نزدیک‌تر از ما پیدا نخواهد شد
همسایه هم‌چون چشم، از خود نهان هستیم

از خود نمی‌پرسیم تا چند یا تا کی
همسایه می‌مانیم،‌ تا هم‌عنان هستیم؟

بدرود تا دیدار در باغِ بی‌جنبش
آن‌جا که بی‌پاییز در مهرگان هستیم

آن‌جا که نامی نیست، صبحی و شامی نیست
خود میهمانِ خود، خود میزبان هستیم

عشقیم و فرسودن در ما ندارد راه
ما داستانی نو، از باستان هستیم
«یوسف‌علی میرشکاک»