کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲ مطلب با موضوع «سبک شعر :: غزل مثنوی» ثبت شده است

امشب سکوتِ می، خبری مست می‌برَد

امشب سکوتِ می، خبری مست می‌برَد
امشب کسی به کار خدا دست می‌برَد

نبض مکبّران، اجل‌آهنگ می‌زند
امشب کسی به آینه‌ها سنگ می‌زند

افکنده‌اند در رهِ سیلاب، عیش را
ضجه زنند، ضجه… بزرگ قریش را

صد چشمه خون، به حجله‌ی دل می‌کِشد چرا؟
شب، بی‌خیالِ فاجعه… کِل می‌کشد چرا؟

شب، بی‌زوال مانده، سحر مُرده، ای خدا
ماییم باز ایلِ پدرمُرده، ای خدا

در شام و در عراق و یمن، طعنه می زنند
تکفیریان به صبر حسن طعنه می زنند

برخیز و نعره زن سرِ زخمِ زبان، پدر!
خلخال می‌برند ز پای زنان، پدر!

خونِ نماز، بر رُخِ محراب خورده است
امشب بُتی به کار خدا دست بُرده است

یک گوشه از عبای دلارامِ ما بگیر
امشب، سحر نمی‌شود، ای صبح! پا بگیر

شب، بی‌تو سر نمی‌شود، آتش گرفته‌ایم
امشب سحر نمی‌شود، آتش گرفته‌ایم

 محراب جان! برای پدر جان‌پناه باش
ای خشت‌خشتِ مسجد کوفه! گواه باش

ای مُهر! امشب آینه را بی‌ملال کن
دیدار آخر است! علی را حلال کن

 گل‌دسته‌ها! اذانِ اجل، در گلو کنید
ای آب‌ها! به حسرت حیدر، وضو کنید

 سجاده جان! بسوز در این غم، ولی بساز
یک امشبی برای خدا با علی بساز

این آخرین نیایش چشمِ ترِ علی ست
دیگر تمام شد، سحرِ آخر علی ست!

هرشب، یتیم کوفه به دوشش سوار بود
هم‌بازی‌اش، ستاره‌ی دنباله‌دار بود!

ای ماه! جلوه در جگر چاه کرده‌ای
این درّه هم نظرشده‌ی آب‌شار بود
 
شرمِ نگاه، روز مرا می‌کند سیاه
شمعی درون چشم تو شب‌زنده‌دار بود

با آسمانِ صاف، همیشه ستیز داشت
ابری که بین معرکه، آتش‌بیار بود

وقتش رسیده بود بهاری شود، که شد
سی سال، این خزان‌زده، چشم‌انتظار بود

در بینِ ابروان تو احیا گرفته است
این تیغِ کج که مبداء نصف‌النهار بود

می‌خواست زهرِ خویش بریزد چو میخِ در
این عقربی که ماتَرَکِ شاه‌مار بود

زخمِ سرش، حریف دلِ زخمی‌اش نشد
آه، ای طبیب! او به چه دردی دچار بود؟

تکفیریان ز بیعت حق، عار می‌کنند
در کوفه، روزه را سحر افطار می‌کنند!

مردی که ذوالفقار ز دستش وضو گرفت
عدل از سرِ شکسته‌ی او آبرو گرفت

دارند سقف بر سرم آوار می‌کنند
از خواب، گرگ را ز چه بیدار می‌کنند؟ 

از فرطِ عدل، اهلِ جراحت شدی پدر
فُزتُ وَ ربِّ کعبه و… راحت شدی پدر

حیرت شروع شد؟ نه! تماشا حرام شد
فُزتُ وَ ربِّ کعبه…! گمانم «تمام شد!»
«احمد بابایی»

احمد بابایی

امشب سکوتِ می خبری مست می‌برَد

امیرالمؤمنین (ع)

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آخرین باری که طوفانی شدیم

آخرین باری که طوفانی شدیم
پیشِ پایِ عشق، قربانی شدیم

یک دو گام از خویش‌تن بیرون زدیم
واقف از اسرار پنهانی شدیم

باز هم یک روز طوفان می‌شود
هرچه می‌خواهد خدا آن می‌شود

گرمِ آوازِ قناری می‌شویم
در شطی از عشق جاری می‌شویم

عشق یعنی ما گرفتار همیم
دشمنانِ هم، طرف‌دارِ همیم

انتشار بغض و لبخند است عشق
اولین لطف خداوند است عشق

هرچه می‌خواهد دلش آن می‌کند
می‌کُشد مارا، کتمان می‌کند

باز کردم زانوان خسته را
آن دعاهای به‌بازوبسته را

گفتم آخر عشق را معنا کنم
بلکه جای خویش را پیدا کنم

آمدم دیدم که جای لاف نیست
عشق، غیر از عین و شین و قاف نیست

آمدم گفتم به آوازِ جلی
عین یعنی عدل مولایم علی

شین شکوه و شورِ الله و صمد
قاف یعنی قل هو الله احد

عشق تا حدِ نهایت مال ماست
چارده خُمِ ولایت مال ماست

در خُمِ اول شناور می‌شوم
می‌روم از خویش و دیگر می‌شوم

«یامحمد» بر زبانم می‌وزد
آسمان در استخوانم می‌وزد

من که طوفان‌کیش و دریامذهبم
«یامحمد» می‌طراود از لبم

آسمان یک بار دیگر خنده کرد
عشق، ما را باز هم شرمنده کرد

رودهای لال، لب وا کرده‌اند
با جماعت قصد دریا کرده‌اند

باز می‌گردم به کار خویش‌تن
می‌نشینم در کنار خویش‌تن

با نگاهی سبز و جانی آتشین
زیر لب آهسته می‌گویم چنین

عاقبت یک روز طوفان می‌شود
هرچه می‌خواهد خدا آن می‌شود

با نگاهی گرم و جامی سر به زیر
می‌روم افتان و خیزان تا غدیر

آب زمزم در دلِ صحرا خوش است
باده‌نوشی از کف مولا خوش است

فاش می‌گویم که مولایم علی‌ست
آفتابِ صبحِ فردایم علی‌ست

هر که در عشقِ علی گم می‌شود
مثل گل محبوب مردم می‌شود

تا علی گفتم، زبان آتش گرفت
پیشِ چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد دریا و طوفانی شدیم

بغضِ چندین‌ساله‌ی ما باز شد
«یا علی» گفتیم و عشق آغاز شد
«محمود اکرامی»

آخرین باری که طوفانی شدیم

محمود اکرامی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌