ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعتِ دردهای تو کم میشد
این بارِ مصیبتی که بر شانهی توست؛
ایوب اگر داشت، قدش خم میشد
«میلاد عرفانپور»
ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعتِ دردهای تو کم میشد
این بارِ مصیبتی که بر شانهی توست؛
ایوب اگر داشت، قدش خم میشد
«میلاد عرفانپور»
چارده قرن است از قتلِ عدالت رد شدی
از کنار خونِ او، دنیا! چه راحت رد شدی
فکر کردی بیعلی هم اهل ایمانی، ولی
بی ولی در امتحانِ بیع و بیعت رد شدی
از «قَسیمُ النّارِ و الجَنَة» جدایی تا به کی؟
از بهشتِ سرنوشتت با چه قیمت رد شدی؟
فکر میکردی که بیحجّت شود حَجّت قبول؟
با فروعت از اصول و از اصالت رد شدی
پای بر اوراق مُصحف میگذاری میروی
ای که از آیاتِ قرآن بیولایت رد شدی
با چه رویی چشم بستی روی «أَکمَلْتُ لَکمْ»
با لگد از پهلوی آیاتِ عصمت رد شدی
در نزد بر خانهی سردِ فقیران این سحر
با یتیمان بازگو امشب نمیآید پدر
بعدِ هجرانِ پدر، بعد از غمِ بیمادری
مانده در تقدیرِ زینب داغهای دیگری
یا علی! بنهاده بر دامن سرت را دخترت
وای از آن روزی که بیند بر سر نیها سری
وای از آن روزی که بیند در میانِ تشتِ زَر
نِیْ خورَد بر آن لبِ از برگ گل نازکتری
جان میانِ آن جسمِ خواهر نمیماند دگر
جان دهد وقتی برادر پیشِ چشمِ خواهری
زینب و زهرا کجا؟ بازار شامیها کجا
دختری که سایهاش را هم ندیده اختری
کوه صبر است او ولی آن شب دلش آتش گرفت
دید وقتی که سرِ باباست دستِ دختری
«قاسم صرافان»
گشتم همه شهر را سراسر، گشتم
گشتم همه عمر این در و آن در، گشتم
یک نامهی محرمانه از خویش به خویش
من آمدم و رساندم و برگشتم
«محمدمهدی سیّار»
بشیر بن خزیم اسدی روایت کرد:
«در کوفه زینب کبری همراه قافلهی اسرا بود
به خطبه برخاست...»:
...سپس روز از نفس افتاد و راوی گفت آوایِ اذان پیچید...
صدا، آری، صدای زخمیِ زن در گلویِ آسمان پیچید
صدا، امّا صدایی چون صدای غربت مولا [که راوی گفت:
طنین خطبهاش انگار در صفّین و گوشِ نهروان پیچید]
نفسها حبس شد در سینه، خَم شد شانههایِ زیر بارِ شرم
صدا تا در سکوتِ سربی و سنگینِ زنگِ اُشتران پیچید
و امّا بعد.. [با انگشت، سویی را نشان میداد و... راوی گفت
که: از آنسو چه بوی سیبِ سرخی در مشام کاروان پیچید!]
الا! سرهایِ در پَستویِ دکّانهایِ بیعاری به خود سرگرم!
که باری با شما سودایِ زر طوماری از سود و زیان پیچید
شمایان! با شمایم! «سایهمردانِ» شراب و شعر و شمشیر! آی!
که نقلِ ننگتان هفتاد منزل در دهان این و آن پیچید
بپرس آیا کجا بودید وقتی «رود رودِ» آب... [راوی گفت
«شنیدم؟! یا که دیدم؟!»] مثل دود آهِ من تا بیکران پیچید؟
کجا بودید وقتی شِیههی خونین آن اسب غیور از دور
میان دشنهی دشنام و تیرِ طعنه و زخمِ زبان پیچید؟
خبر؛ آن دستهای روی خاک افتادهی چون پیچک سرویست
که دور از آب، دور ساقهی تنهای دست باغبان پیچید
خبر؛ آری، خبر ماییم در زنجیر و راه، این راهِ ناهموار
که با هر پیچ و خم وادی به وادی پابهپایِ ساربان پیچید
[«نمیجنبید آب از آب» راوی گفت..] و شب شطّ علیلی بود
شبی که داغ، با هر واژه دردی تازه شد، در استخوان پیچید
«نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری...» [همچنان از کی؟]
که روی منبر نی، صوت قرآن در سکوتِ روضهخوان پیچید
چه بود این؟ این صدای گریهی من بود؟ در من گریه میکرد ابر؟
که بود این؟ آی! راوی! او که نامش روضه شد در داستان پیچید؟
«علیرضا رجبعلیزاده»