چارده قرن است از قتلِ عدالت رد شدی
از کنار خونِ او، دنیا! چه راحت رد شدی
فکر کردی بیعلی هم اهل ایمانی، ولی
بی ولی در امتحانِ بیع و بیعت رد شدی
از «قَسیمُ النّارِ و الجَنَة» جدایی تا به کی؟
از بهشتِ سرنوشتت با چه قیمت رد شدی؟
فکر میکردی که بیحجّت شود حَجّت قبول؟
با فروعت از اصول و از اصالت رد شدی
پای بر اوراق مُصحف میگذاری میروی
ای که از آیاتِ قرآن بیولایت رد شدی
با چه رویی چشم بستی روی «أَکمَلْتُ لَکمْ»
با لگد از پهلوی آیاتِ عصمت رد شدی
در نزد بر خانهی سردِ فقیران این سحر
با یتیمان بازگو امشب نمیآید پدر
بعدِ هجرانِ پدر، بعد از غمِ بیمادری
مانده در تقدیرِ زینب داغهای دیگری
یا علی! بنهاده بر دامن سرت را دخترت
وای از آن روزی که بیند بر سر نیها سری
وای از آن روزی که بیند در میانِ تشتِ زَر
نِیْ خورَد بر آن لبِ از برگ گل نازکتری
جان میانِ آن جسمِ خواهر نمیماند دگر
جان دهد وقتی برادر پیشِ چشمِ خواهری
زینب و زهرا کجا؟ بازار شامیها کجا
دختری که سایهاش را هم ندیده اختری
کوه صبر است او ولی آن شب دلش آتش گرفت
دید وقتی که سرِ باباست دستِ دختری
«قاسم صرافان»