پُر از توایم، پراکندهای هوایت را
سپردهای به پرنده، غمِ صدایت را
به ابر و ماه و درختانِ دائماً به قنوت
سپردی اشک و نمازِ شب و و دعایت را
برای اینکه به ماه راه را نشان بدهی
به جا گذاشتی ای رود، ردّ پایت را
چقدر مثل رجایی، چقدر باهنری
به ما نشان بده اندوهِ آشنایت را
غبارروبیِ دریا و کهکشان بودی
بیا بیا بتکان غربتِ عبایت را
به قلهها که رسیدی، رها شدی، آری
چگونه شرح دهم اوجِ ماجرایت را؟
به جز صلابت و خدمت نبود در کارت
نبود، هر چه که گشتیم عکسهایت را
چقدر جای تو خوب است، هیچکس اما
برای ما نگرفته هنوز جایت را
«عاطفه جوشقانیان»