گریه کردیم ولی با لبِ خندان رفتید
حق ندا داد، شما مست و غزل‌خوان رفتید

خبر آمد خبری نیست، به ما سخت گذشت
کوه بودید، از این گردنه آسان رفتید

قلب ایران شده خون، چشم وطن بارانی
رو به خورشید ولی در دلِ باران رفتید

گفته بودند به ما مقصدتان تبریز است
پس چرا بال‌زنان سمتِ خراسان رفتید

جسم‌تان خسته‌ی خدمت، خودتان تشنه‌ی خواب
چشم بستید ولی در طلبِ جان رفتید

سرزنش، طعنه و تهمت به شما راه نداشت
چون که می‌دید خدا تا خطِ پایان رفتید

قهرمانانه به میدان وطن جنگیدید
دور آخر شد و با پرچم ایران رفتید

اهل میز و لقب و بنده‌ی عنوان نشدید
این‌چنین شد که به آغوش شهیدان رفتید

این سرانجام که نه، تازه سرآغازِ شماست
با دلی شاد به پابوسیِ سلطان رفتید
«الهام صفالو»