مغرور و شاد و پرهیجانم کنارِ تو
زیباتر از تمام زنانم کنار تو
هم بودنِ تو مایهی آرامش من است
هم تُند میشود ضربانم کنار تو
چون کوهْ استواری و آرام و مطمئن
چون رودها زلال و روانم کنار تو
شیراز و بلخ و قونیه در چشمهای توست
وسعتْ گرفته است جهانم کنار تو
گفتی سخن بگو، چه بگویم از اشتیاق
بند آمده دوباره زبانم کنار تو
بشکن سکوت را که اگر وا شود لبم
آتشفشانِ در فورانم کنار تو
بگذار تا که شانه کنم زلفک تو را
تو موسیِ منی و شبانم کنار تو
شبهای قدر، قدرِ مرا بیشتر بدان
این من که عاشق رمضانم کنار تو
با من بمان که غربت سی سال رفته را
از تن درآورم، بتکانم کنار تو
بر شانهی تو سر بِگُذارد جوانیَم
یک عمر از تو شعر بخوانم کنار تو
من این زنی که از همه عالم گذشته است
سوگند میخورم که بمانم برای تو
«میتراسادات دهقانی»