چنان ز مِهرِ تو قلبِ بهار آکندهست
که از لباسِ عروسیِ خویش، دل کندهست
نهالِ خانهی همسایه زد شکوفهی سیب
که چون قنات، قنوتت هماره بخشندهست
اگر به سنگِ محک سجدههای روشنِ توست
کدام بنده در آیینهی عمل، بندهست؟
به وصلههای جدیدی که میزنی سوگند
که سادهزیستی از چادر تو شرمندهست
تو دست شستهای از مالِ خود برای یتیمی
چقدر ساقی کوثر تو را برازندهست
علی دلش به تو گرم است بعدِ رفتنِ تو
نه آفتاب فروزان، نه ماه تابندهست
به یاد خندهات آن لحظههای پایانی
پس از تو بر لبِ هر زخمِ کهنهای خندهست
قلم به وصفِ غمت باز ای گلِ یاسین
چنان گیاهِ زبان در خفا، سرافکندهست
مباد از تو نگوییم و بگذرد شبِ قدر
گذشتن از تو خیانت به نسل آیندهست
«مسعود یوسفپور»