تو را به روشنی لحظههای بیداری
به حدِ سرخوشیِ مست، قبلِ هشیاری
به قدر سهم زمین از تلألو خورشید
که گرم در رگ هرروز میشود جاری
و آسمانِ شبی پرستاره، آنطوری
که گیسوانِ پر از پولک است انگاری
به طول قصهی عشق و به عرض خانهی دل
به حجم حالِ خوشِ بوسههای تکراری
به قدر یک قدحِ پر انارِ دانهشده
که مشکل است بخواهی دقیق بشماری
به سبزیِ همهی سروهای جنگل دور
و شوق رویشِ آن دانهای که میکاری
تو را به وسعت بیواژهای که میدانی
به قدر نمنم بیوقفهای که میباری
ببین چقدر برایت نشان آوردم
برای اینکه بگویم تو را تو را آری
به قدر هر نفس تازه دوست میدارم
ولی بگو تو چه اندازه دوستم داری؟
«ندا ارژنگ»