به شب‌ها روزبودن را می‌آموزیم و خوش‌بینیم
مبادا تا طلوعِ صبحِ نو یک لحظه بنشینیم

سلام کوه بر این استواری‌ها که ما داریم
که دردِ قرن داریم و نمی‌گوییم غم‌گینیم

اگر گندم شدیم از ما به عنقا دانه پاشیدند
سلامِ قاف بر ما، ما که قوتِ مرغِ آمینیم

سلام مصحفِ جاوید بر دست و زبان ما
که ما نون و قلم هستیم، ما زیتون و وَالتّینیم

ردای حافظ و سعدی، خُمِ خیام و مولانا
غمِ نیما، دلِ سایه، تبسم‌های پروینیم

بروید هرچه از ما میوه‌ای جز جان نخواهد داد
که ما آمیزه‌ای از بذر جان‌های نخستینیم

اگر چیزی در این عالم بماند،‌ خونِ گرمِ ماست
امیرانِ به‌خون‌آغشته‌ی گرمابه‌ی فینیم
«سجاد حیدری قیری»